زندگینامه فردوسی

زندگینامه فردوسی شاعر حماسه سرای ایرانی

زندگینامه فردوسی,فردوسی,ابوالقاسم فردوسیفردوسی شاعر حماسه‌سرای ایرانی و سرایندهٔ شاهنامه است

ابوالقاسم فردوسی طوسی ملقب به حکیم سخن، شاعر حماسه سرای ایرانی و سراینده شاهنامه، با شهرت جهانی، ادب پارسی میانه را تا اندازه ای از نابودی رهانید. گفته شده است شاعری با زندگی مرفه در جوانی بوده است، اما از تهی دستی خود در شصت و پنج سالگی می گوید.

بیوگرافی ابوالقاسم فردوسی:

نام: ابوالقاسم فردوسی طوسی

تخلص: فردوسی

تولد : ۳۲۹ هجری قمری

محل تولد : روستای باژ در طوس خراسان

لقب : حکیم سخن

درگذشت: ۴۱۶ هجری قمری

 

زندگینامه ابوالقاسم فردوسی:

کنیهٔ وی «ابوالقاسم»، و تخلص و شهرتش «فردوسی» است، هیچ‌گونه آگاهی قطعی از نام و خانواده‌اش در دست نیست.

فردوسی شاعر حماسه‌سرای ایرانی و سرایندهٔ شاهنامه، حماسهٔ ملی ایران، است.

برخی فردوسی را بزرگ‌ترین سرایندهٔ پارسی‌گو دانسته‌اند که از شهرت جهانی برخوردار است.

فردوسی آغاز زندگی را در روزگار سامانیان سپری کرد.

شاهان سامانی با پشتیبانی از زبان فارسی، عصری درخشان را برای پرورش زبان و اندیشهٔ ایرانی آماده ساختند و فردوسی توانست مطالب خود را چنین درخشان بپردازد.

فردوسی دهقان و دهقان‌زاده بود، از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود و مشخص است که در جوانی به کسی محتاج نبوده است.

و نخست در داستان «جنگ بزرگ کیخسرو» از تهیدستی خود در شصت و پنج سالگی می‌گوید.

فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می‌ورزید.

همین علاقه به داستان‌های کهن بود که او را به فکر به نظم درآوردن شاهنامه انداخت. 

وی مدتها در جستجوی این کتاب بوده و پس از یافتن دستمایه اصلی داستان‌های شاهنامه، نزدیک به ۳۰ سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.

 

خانواده فردوسی:

از زندگانی فردوسی تا پیش از سرایش شاهنامه آگاهی چندانی در دست نیست. تنها این‌که پسر او در سال ۳۵۹ ه‍.ق زاده شده، پس فردوسی باید پیش از ۳۵۸ ه‍.ق ازدواج کرده‌باشد. از همسر فردوسی چیزی دانسته نیست. پژوهشگرانی چون حبیب یغمایی، محمدتقی بهار و ذبیح‌الله صفا، زنی را که در آغاز داستان «بیژن و منیژه» نام برده شده، همسر فردوسی دانسته‌اند.

 

اگر این گمان درست باشد، احتمالاً او زنی فرهیخته بوده، که توانایی چنگ‌نوازی داشته‌است و مانند خود فردوسی از خانواده‌ای دهقان‌نژاد بوده و از آنچه که در این خانواده‌ها به دختران آموزش داده می‌شده، بهره داشته‌است. پسر فردوسی در سال ۳۹۶ ه‍.ق در ۳۷ سالگی و زمانی که فردوسی ۶۷ ساله بوده، درگذشت. فردوسی از پیشی‌گرفتن پسر بر پدر گله کرده و از خداوند خواستار آمرزش فرزندش می‌شود.

 

به گزارش نظامی عروضی، از فردوسی تنها یک دختر به‌جای ماند و فردوسی پاداش شاهنامه را برای کابین او می‌خواست. پس از درگذشت فردوسی دختر پاداش را نپذیرفت و آن پاداش برای بهبود کاروانسرای چاهه خرج شد.

 

ویژگی های فردوسی:

فردوسی افزون بر دانش‌های روزگار و خوانده‌های بسیار، مردی ژرف‌نگر، آزاداندیش، تیزبین و نکته‌سنج در رویدادهای گذشته و حال بود.

در شمار آن شاعران نه‌چندان پرشمار در زبان پارسی است که نجابت گفتار و پاکی سخن او آلوده نشده و حتی واژه‌ای که زننده و ناسزا باشد، از فردوسی سر نزده‌ است.

شاعری معتقد و مومن به ولایت معصومین علیهم ‌السلام بود و خود را بنده اهل بیت نبی و ستاینده خاک پای وصی می دانست و تاکید می کرد: 

گرت زین بد آید، گناه من است 

چنین است و آیین و راه من است 

بر این زادم و هم بر این بگذرم 

چنان دان که خاک پی حیدرم 

 

آنچه که فردوسی به آن می‌پرداخت، جدای از جنبهٔ شعری، دانشورانه نیز بود؛

از شاهنامه این‌گونه برداشت کرده‌اند که فردوسی با زبان و دیوان‌های شاعران عرب و نیز با زبان پهلوی آشنا بوده‌است.

فردوسی خرد را سرچشمه و سرمایهٔ تمام خوبی‌ها می‌داند. او بر این باور است که آدمی با خرد، نیک و بد را از یکدیگر بازمی‌شناسد و از این راه به نیک‌بختی این جهان و رستگاری آن جهان می‌رسد. 

 

مرگ وآرامگاه فردوسی:

پس از مرگ، واعظ طبرستان به دلیل شیعه بودن فردوسی از به خاکسپاری پیکر فردوسی در گورستان مسلمانان جلوگیری کرد و به ناچار در باغ خود وی در توس به خاک سپرده شد.

آرامگاه فرودوسی زیارتگاه اهل دانش و معرفت بود و با آن‌که بارها آن را با خاک یکسان کردند، از نو ساخته می‌شد.

و همچنین بین سال‌های ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۳ به فرمانِ رضاشاه بازسازی شد

 

زندگینامه فردوسی,آرامگاه فردوسی,بیوگرافی فردوسیآرامگاه فرودوسی زیارتگاه اهل دانش و معرفت بود

 

منبع شاهنامه فردوسی:

نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود. 

این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید. 

اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است. 

 

علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد. 

پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی که ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافته بود، شاهنامه ی ابومنصوری را که  به نثر بود به نظم در آورد.

دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود ۳۶۷ یا ۳۶۹ هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.

فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد. 

از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست. 

 

شاهنامه فردوسی:

"شاهنامه"، پرآوازه‌ترین سرودهٔ فردوسی و یکی از بزرگ‌ترین نوشته‌های ادبیات کهن پارسی است.

و همچنین حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند. 

فردوسی در شاهنامه، فرهنگ ایران پیش از اسلام را با فرهنگ ایران پس از اسلام پیوند داده‌است.

 

او از همان روزگار کودکی، بینندهٔ کوشش‌های مردم پیرامونش برای پاسداری ارزش‌های دیرینه بود و خود نیز در چنان زمانه و زمینه‌ای پابه‌پای بالندگی جسمی به فرهیختگی رسید و رهرو سخت‌گام همان راه شد.

 

آغاز سرودن شاهنامه را برپایهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری از زمان سی سالگی فردوسی می‌دانند، اما با نگریستن به توانایی فردوسی می‌توان چنین برداشت کرد که وی در جوانی نیز به سرایندگی می‌پرداخته و چه‌بسا سرودن بخش‌هایی از شاهنامه را در همان زمان و برپایهٔ داستان‌های کهنی که در داستان‌های گفتاری مردم جای داشته‌اند، آغاز کرده‌است.

 

فردوسی برای سرودن آن نزدیک به ۱۵ سال  تلاش کرد و سر انجام آن را در سال ۳۷۲ به پایان رساند. 

 

شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از ۶۰ هزار بیت تشکیل شده و دارای ۳ دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.

 

روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی‌اند.

پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته هستند.

شخصیت‌های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.

 

کاری که فردوسی به انجام رساند و با این کار، تا اندازه‌ای ادب پارسی میانه را از نابودی رهانید.

 

ویژگی های شاهنامه فردوسی:

تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد.

شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است. 

 

تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است. 

چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:

چو خورشید از چرخ گردنده سر 

برآورد بر سان زرین سپر 

 

*** 

 

پدید آمد آن خنجر تابناک 

به کردار یاقوت شد روی خاک 

 

*** 

 

چو زرین سپر برگرفت آفتاب 

سرجنگجویان برآمد ز خواب 

و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد: 

چو خورشید تابنده شد ناپدید 

شب تیره بر چرخ لشگر کشید 

 

موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند. 

علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد. 

 

اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است. 

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس 

هوا نیلگون شد، زمین آبنوس 

چو برق درخشنده از تیره میغ 

همی آتش افروخت از گرز و تیغ 

هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش 

ز بس نیزه و گونه گونه درفش 

از آواز دیوان و از تیره گرد 

ز غریدن کوس و اسب نبرد 

شکافیده کوه و زمین بر درید 

بدان گونه پیکار کین کس ندید 

چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر 

ز خون یلان دشت گشت آبگیر 

زمین شد به کردار دریای قیر 

همه موجش از خنجر و گرز و تیر 

دمان بادپایان چو کشتی بر آب 

سوی غرق دارند گفتی شتاب 

حضرت محمد (ص)د در معراج چه دیده

داستان معراج رسول خدا(ص) در يک شب از مکه معظمه به مسجدالاقصي و از آنجا به آسمانها و بازگشت‏ به مکه در قرآن کريم در دو سوره به نحو اجمال ذکر شده، يکي در سوره ‏«اسراء» و ديگري در سوره مبارکه ‏«نجم‏»، و تاويلاتي که از برخي چون حسن بصري، عايشه و معاويه نقل شده مخالف ظاهر آيات کريمه قرآني و صريح روايات متواتره‏اي است که در کتب تفسير و حديث و تاريخ شيعه و اهل سنت نقل شده است و هيچ‌گونه اعتباري براي ما ندارد(1)، و ايرادهاي عقلي ديگري را هم که برخي کرده‏اند در پايان داستان پاسخ خواهيم داد.

به گزارش مشرق، در کيفيت معراج و اينکه چند بار بوده و آن نقطه‏اي که رسول خدا(ص) از آنجا به سوي مسجدالاقصي حرکت کرد و بدانجا بازگشت، آيا خانه ام‌هاني بوده يا مسجدالحرام و ساير جزئيات آن اختلافي در روايات ديده مي‏شود که ما به خواست‏ خداوند در ضمن نقل داستان به پاره‏اي از آن اختلافات اشاره خواهيم کرد و آنچه مشهور است، آنکه اين سير شبانه با اين خصوصيات در سالهاي آخر توقف آن حضرت در شهر مکه اتفاق افتاد، اما آيا قبل از فوت ابيطالب بوده و يا بعد از آن و يا در چه شبي از شبهاي سال بوده، باز هم نقل متواتري نيست و در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذکر کرده و در نقلي هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يکم آن ماه نوشته‌اند.

و معروف آن است که رسول خدا(ص) در آن شب در خانه ام‌هاني دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتي که آن حضرت به سرزمين بيت‌المقدس و مسجدالاقصي و آسمانها رفت و بازگشت از يک شب بيشتر طول نکشيد، به طوري که صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشي است که امام صادق(ع) فرمود: رسول خدا(ص) نماز عشاء و نماز صبح را در مکه خواند، يعني اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(ص) و ائمه ‏معصومين روايت ‏شده که فرمودند:

جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مرکبي را که نامش‏ «براق‏»(2) بود براي او آورد و رسول خدا(ص) بر آن سوار شده و به سوي بيت‌المقدس حرکت کرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يکي در مدينه و هجرتگاهي که سالهاي بعد رسول خدا(ص) بدانجا هجرت فرمود، يکي هم مسجد کوفه، ديگر در طور سينا و بيت‌اللحم - زادگاه حضرت عيسي(ع) - و سپس وارد مسجد اقصي شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق رواياتي که صدوق(ره) و ديگران نقل کرده‏اند از جمله جاهايي را که آن حضرت در هنگام سير بر بالاي زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود که به صورت بقعه‏اي مي‏درخشيد و چون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است که بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد مي‏آيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

و نيز در روايات آمده که در آن شب دنيا به صورت زني زيبا و آرايش کرده خود را بر آن حضرت عرضه کرد ولي رسول خدا(ص) بدو توجهي نکرده و از وي درگذشت.

سپس به آسمان دنيا صعود کرد و در آنجا آدم ابوالبشر را ديد، آنگاه فرشتگان دسته دسته به استقبال آمده و با روي خندان بر آن حضرت سلام کرده و تهنيت و تبريک گفتند، و بر طبق روايتي که علي بن ابراهيم در تفسير خود از امام صادق(ع) روايت کرده رسول خدا(ص) فرمود: فرشته‏اي را در آنجا ديدم که بزرگتر از او نديده بودم و(بر خلاف ديگران) چهره‏اي درهم و خشمناک داشت و مانند ديگران تبريک گفت و خنده بر لب نداشت و چون نامش را از جبرئيل پرسيدم گفت: اين مالک، خازن دوزخ است و هرگز نخنديده است و پيوسته خشمش بر دشمنان خدا و گنهکاران افزوده مي‏شود. بر او سلام کردم و پس از اينکه جواب سلام مرا داد از جبرئيل خواستم دستور دهد تا دوزخ را به من نشان دهد و چون سرپوش را برداشت لهيبي از آن برخاست که فضا را فرا گرفت و من گمان کردم ما را فرا خواهد گرفت، پس از وي خواستم آن را به حال خود برگرداند.(3)

و بر طبق همين روايت در آن جا ملک الموت را نيز مشاهده کرد که لوحي از نور در دست او بود و پس از گفتگويي که با آن حضرت داشت عرض کرد: همگي دنيا در دست من همچون درهم(و سکه‏اي) است که در دست مردي باشد و آن را پشت و رو کند، و هيچ خانه‏اي نيست جز آنکه من در هر روز پنج‏بار بدان سرکشي مي‏کنم و چون بر مرده‏اي گريه مي‏کنند بدانها مي‏گويم: گريه نکنيد که من باز هم پيش شما خواهم آمد و پس از آن نيز بارها مي‏آيم تا آنکه يکي از شما باقي نماند، در اينجا بود که رسول خدا(ص) فرمود: براستي که مرگ بالاترين مصيبت و سخت‏ترين حادثه است و جبرئيل در پاسخ گفت: حوادث پس از مرگ سخت‏تر از آن است.

و سپس فرمود: و از آنجا به گروهي گذشتم که پيش روي آنها ظرفهايي از گوشت پاک و گوشت ناپاک بود و آنها ناپاک را مي‏خوردند و پاک را مي‏گذاردند، از جبرئيل پرسيدم: اينها کيان‏اند؟ گفت: افرادي از امت تو هستند که مال حرام مي‏خورند و مال حلال را وامي‏گذارند، و مردمي را ديدم که لباني چون لبان شتران داشتند و گوشتهاي پهلوشان را چيده و در دهانشان مي‏گذاردند، پرسيدم: اينها کيان‏اند؟ گفت: اينها کساني هستند که از مردمان عيبجويي مي‏کنند، مردمان ديگري را ديدم که سرشان را به سنگ مي‏کوفتند و چون حال آنها را پرسيدم پاسخ داد: اينان کساني هستند که نماز شامگاه و عشاء را نمي‏خواندند و مي‌خفتند. مردمي را ديدم که آتش در دهانشان مي‏ريختند و از نشيمنگاهشان بيرون مي‏آمد و چون وضع آنها پرسيدم، گفت: اينان کساني هستند که اموال يتيمان را به ستم مي‏خورند، گروهي را ديدم که شکمهاي بزرگي داشتند و نمي‏توانستند از جا برخيزند گفتم: اي جبرئيل اينها کيان‏اند؟ گفت: کساني هستند که ربا مي‏خورند، زناني را ديدم که بر پستان آويزانند، پرسيدم: اينها چه زناني هستند؟ گفت: زنان زناکاري هستند که فرزندان ديگران را به شوهران خود منسوب مي‏دارند و سپس به فرشتگاني برخوردم که تمام اجزاي بدنشان تسبيح خدا مي‏کرد.(4)

و از آنجا به آسمان دوم رفتيم و در آنجا دو مرد را شبيه به يکديگر ديدم و از جبرئيل پرسيدم: اينان کيان‏اند؟ گفت: هر دو پسر خاله يکديگر يحيي و عيسي(ع) هستند، بر آنها سلام کردم و پاسخ داده تهنيت ورود به من گفتند و فرشتگان زيادي را که به تسبيح پروردگار مشغول بودند در آنجا مشاهده کردم.

و از آنجا به آسمان سوم بالا رفتيم و در آنجا مرد زيبايي را ديدم که زيبايي او نسبت‏ به ديگران همچون ماه شب چهارده نسبت‏ به ستارگان بود و چون نامش را پرسيدم جبرئيل گفت: اين برادرت يوسف است، بر او سلام کردم و پاسخ داده و تهنيت و تبريک گفت و فرشتگان بسياري را نيز در آنجا ديدم.

از آنجا به آسمان چهارم بالا رفتيم و مردي را ديدم و چون از جبرئيل پرسيدم گفت: او ادريس است که خدا وي را به اينجا آورده، بر او سلام کردم پاسخ داد و براي من آمرزش خواست و فرشتگان بسياري را مانند آسمانهاي پيشين مشاهده کردم و همگي براي من و امت من مژده خير دادند.

سپس به آسمان پنجم رفتيم و در آنجا مردي را به سن کهولت ديدم که دورش را گروهي از امتش گرفته بودند و چون پرسيدم کيست؟ جبرئيل گفت: هارون بن عمران است، بر او سلام کرده و پاسخ داد و فرشتگان بسياري را مانند آسمانهاي ديگر مشاهده کردم.

آن گاه به آسمان ششم بالا رفتيم و در آنجا مردي گندمگون و بلند قامت را ديدم که مي‏گفت: بني اسرائيل پندارند من گرامي‏ترين فرزندان آدم در پيشگاه خدا هستم، ولي اين مرد از من نزد خدا گرامي‏تر است و چون از جبرئيل پرسيدم: کيست؟ گفت: برادرت موسي بن عمران است، بر او سلام کردم جواب داد و همانند آسمانهاي ديگر فرشتگان بسياري را در حال خشوع ديدم.

سپس به آسمان هفتم رفتيم و در آنجا به فرشته‏اي برخورد نکردم جز آنکه گفت: اي محمد حجامت کن و به امت‏ خود نيز سفارش حجامت را بکن و در آنجا مردي را که موي سر و صورتش سياه و سفيد بود و روي تختي نشسته بود ديدم و جبرئيل گفت، او پدرت ابراهيم است، بر او سلام کرده جواب داد و تهنيت و تبريک گفت، و مانند فرشتگاني را که در آسمانهاي پيشين ديده بودم در آنجا ديدم، و سپس درياهايي از نور که از درخشندگي چشم را خيره مي‏کرد و درياهايي از ظلمت و تاريکي و درياهايي از برف و يخ لرزان ديدم و چون بيمناک شدم جبرئيل گفت: اين قسمتي از مخلوقات خداست.

و در حديثي است که فرمود: چون به حجابهاي نور رسيدم جبرئيل از حرکت ايستاد و به من گفت: برو!

در حديث ديگري فرمود: از آنجا به‏ «سدرة المنتهي‏» رسيدم و در آنجا جبرئيل ايستاد و مرا تنها گذارده گفت: برو! گفتم: اي جبرئيل در چنين جايي مرا تنها مي‏گذاري و از من مفارقت مي‏کني؟ گفت: اي محمد اينجا آخرين نقطه‏اي است که صعود به آن را خداي عزوجل براي من مقرر فرموده و اگر از اينجا بالاتر آيم پر و بالم مي‏سوزد، آن گاه با من وداع کرده و من پيش رفتم تا آنگاه که در درياي نور افتادم و امواج مرا از نور به ظلمت و از ظلمت ‏به نور وارد مي‏کرد تا جايي که خداي تعالي مي‌خواست مرا متوقف کند و نگهدارد آن گاه مرا مخاطب ساخته با من سخناني گفت.

و در اينکه آن سخناني که خدا به آن حضرت وحي کرده چه بوده است در روايات به طور مختلف نقل شده و قرآن کريم به طور اجمال و سربسته مي‏گويد: «فاوحي الي عبده ما اوحي‏»، (پس وحي کرد به بنده‏اش آنچه را وحي کرد)

و از اين رو برخي گفته‏اند: مصلحت نيست در اين باره بحث ‏شود، زيرا اگر مصلحت‏ بود خداي تعالي خود مي‏فرمود، و بعضي هم گفته‏اند: اگر روايت و دليل معتبري از معصوم وارد شد و آن را نقل کرد، مانعي در اظهار و نقل آن نيست.

و در تفسير علي بن ابراهيم آمده که آن وحي مربوط به مسئله جانشيني و خلافت علي بن ابيطالب(ع) و ذکر برخي از فضايل آن حضرت بوده، و در حديث ديگر است که آن وحي سه چيز بود: 1. وجوب نماز 2. خواتيم سوره بقره 3. آمرزش گناهان از جانب خداي تعالي غير از شرک. در حديث کتاب بصائر است که خداوند نامهاي بهشتيان و دوزخيان را به او وحي فرمود.

و به هر صورت رسول خدا(ص) فرمود: پس از اتمام مناجات با خداي تعالي بازگشتيم و از همان درياهاي نور و ظلمت گذشته در«سدرة المنتهي‏» به جبرئيل رسيدم و به همراه او بازگشتيم.

* روايات ديگري در اين باره

درباره چيزهايي که رسول خدا(ص) آن شب در آسمانها و بهشت و دوزخ و بلکه روي زمين مشاهده کرد روايات زياد ديگري نيز به طور پراکنده وارد شده که ما در زير قسمتي از آنها را انتخاب کرده و براي شما نقل مي‏کنيم:

در احاديث زيادي که از طريق شيعه و اهل سنت از ابن عباس و ديگران نقل شده آمده است که رسول خدا(ص) صورت علي بن ابيطالب را در آسمانها مشاهده کرد و يا فرشته‏اي را به صورت آن حضرت ديد و چون از جبرئيل پرسيد در جواب گفت: چون فرشتگان آسمان اشتياق ديدار علي(ع) را داشتند خداي تعالي اين فرشته را به صورت آن حضرت خلق فرمود و هر زمان که ما فرشتگان مشتاق ديدار علي بن ابيطالب مي‏شويم به ديدن اين فرشته مي‏آييم.

و در حديث نيز آمده که صورت ائمه معصومين پس از علي(ع) را تا حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف در سمت راست عرش مشاهده کرد و چون پرسيد بدان حضرت گفته شد که اينان حجتهاي الهي پس از تو در روي زمين هستند و آخرين ايشان کسي است که از دشمنان خدا انتقام گيرد.

و نيز روايت ‏شده که رسول خدا(ص) فرمود: در آن شب خداوند مرا مامور کرد که علي بن ابيطالب را پس از خود به جانشيني و خلافت منصوب دارم و فاطمه را به همسري او درآورم.

و در چند حديث نيز آمده که خداي تعالي و پيمبراني را که ديدم از من سؤال مي‏کردند وصي خود علي را چه کردي؟ پاسخ مي‏دادم: او را در ميان امت‏ خود به‏ جاي نهادم و آنها مي‏گفتند: خوب کسي را جانشين خويش در ميان امت قرار دادي.

و در حديثي که صدوق(ره) در امالي نقل کرده چون رسول خدا(ص) به آسمان رفت پيرمردي را ديد که در زير درختي نشسته و بچه‏هايي اطراف او را گرفته‏اند، از جبرئيل پرسيد: اين مرد کيست؟ گفت: پدرت ابراهيم است، پرسيد: اين کودکان که اطراف او هستند کيستند؟ گفت: اينها فرزندان مردمان با ايماني هستند که از دنيا رفته‏اند و اکنون ابراهيم به آنها غذا مي‏دهد، سپس از آنجا گذشت و پيرمرد ديگري را ديد که روي تختي نشسته و چون نظر به جانب راست‏ خود مي‏کند خوشحال و خندان مي‏شود و هرگاه به سمت چپ خود مي‏نگرد گريان مي‏گردد، به جبرئيل فرمود: اين پيرمرد کيست؟ پاسخ داد: اين پدرت آدم است که هرگاه مي‏بيند کسي داخل بهشت مي‏شود خوشحال و خندان مي‏گردد و چون کسي را مشاهده مي‏کند که به دوزخ مي‌رود گريان و اندوهناک مي‏شود. . .

تا آنجا که مي‏گويد:

. . . در آن شب خداي تعالي پنجاه نماز بر او و بر امت او واجب کرد و چون باز مي‏گشت عبورش به حضرت موسي افتاد پرسيد: خداي تعالي چقدر نماز بر امت تو واجب کرد؟ رسول خدا(ص) فرمود: پنجاه نماز، موسي گفت: بازگرد و از خدا بخواه تخفيف دهد! رسول خدا(ص) بازگشت و تخفيف گرفت، ولي دوباره موسي گفت: بازگرد و تخفيف بگير، زيرا امت تو(از اين نظر) ضعيفترين امتها هستند و از اين رو بازگرد و تخفيف ديگري بگير چون من در ميان بني اسرائيل بوده‏ام و آنها طاقت اين مقدار را نداشتند، و به همين ترتيب چند بار رسول خدا(ص) بازگشت و تخفيف گرفت تا آنکه خداي تعالي نمازها را روي پنج نماز مقرر فرمود: و چون باز موسي گفت: بازگرد، رسول خدا(ص) فرمود: ديگر از خدا شرم مي‏کنم که به نزدش بازگردم(6) و چون به ابراهيم خليل الرحمان برخورد از پشت‏سر صدا زد: اي محمد امت‏ خود را از جانب من سلام برسان و به آنها بگو: بهشت آبش گوارا و خاکش پاک و پاکيزه و دشتهاي بسيار خالي از درخت دارد و با ذکر جمله ‏«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله‏» درختي در آن دشتها غرس مي‏گردد، امت‏ خود را دستور ده تا درخت در آن زمينها زياد غرس کنند.(7)

شيخ طوسي(ره) در امالي از امام صادق(ع) از رسول خدا(ص) روايت کرده که فرمود: در شب معراج چون داخل بهشت‏ شدم قصري از ياقوت سرخ ديدم که از شدت درخشندگي و نوري که داشت درون آن از بيرون ديده مي‏شد و دو قبه از در و زبرجد داشت. از جبرئيل پرسيدم: اين قصر از کيست؟ گفت: از آن کسي که سخن پاک و پاکيزه گويد، و روزه را ادامه دهد(و پيوسته گيرد) و اطعام طعام کند، و در شب هنگامي که مردم در خوابند تهجد - و نماز شب - انجام دهد، علي(ع) گويد: من به آن حضرت عرض کردم: آيا در ميان امت ‏شما کسي هست که طاقت اين کار را داشته باشد؟ فرمود: هيچ مي‏داني سخن پاک گفتن چيست؟ عرض کردم: خدا و پيغمبر داناترند، فرمود: کسي که بگويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر»هيچ مي‏داني ادامه روزه چگونه است؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: ماه صبر - يعني ماه رمضان - را روزه گيرد و هيچ روز آن را افطار نکند و هيچ داني اطعام طعام چيست؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسي که براي عيال و نانخواران - خود (از راه مشروع) خوراکي تهيه کند که آبروي ايشان را از مردم حفظ کند، و هيچ مي‏داني تهجد در شب که مردم خوابند چيست؟ عرض کردم: خدا و رسولش داناترند، فرمود: کسي که نخوابد تا نماز عشا آخر خود را بخواند(8) - در آن وقتي که يهود و نصاري و مشرکين مي‏خوابند-. و در حديثي که مجلسي(ره)در بحارالانوار از کتاب مختصر حسن بن سليمان به سندش از سلمان فارسي روايت کرده رسول خدا(ص) در داستان معراج فرمود: چون به آسمان اول رفتيم قصري از نقره سفيد ديدم که دو فرشته بر در آن درباني مي‏کردند، به جبرئيل گفتم: بپرس اين قصر از کيست؟ و چون پرسيد آن دو فرشته پاسخ دادند: از جواني از بني هاشم، و چون به آسمان دوم رفتيم قصري بهتر از قصر قبلي از طلاي سرخ ديدم که به همانگونه دو فرشته بر در آن بودند و چون به جبرئيل گفتم و پرسيد آن دو فرشته نيز در پاسخ گفتند: از جواني از بني هاشم است. و در آسمان سوم قصري از ياقوت سرخ به همان گونه ديدم و چون از دو فرشته نگهبان آن پرسيديم گفتند: مال جواني است از بني هاشم و در آسمان چهارم قصري به همان گونه از در سفيد بود و چون جبرئيل پرسيد؟ باز هم دو فرشته نگهبان قصر گفتند: از جواني از بني هاشم است. و چون به آسمان پنجم رفتيم چنان قصري از در زرد رنگ بود و چون جبرئيل به دستور من صاحب آن را پرسيد گفتند: مال جواني از بني هاشم است و در آسمان ششم قصري از لؤلؤ و در آسمان هفتم از نور عرش خدا قصري بود و چون جبرئيل پرسيد باز همان پاسخ را دادند. و چون بازگشتيم آن قصرها را در هر آسماني به حال خود ديديم به جبرئيل گفتم بپرس: اين جوان بني هاشمي کيست؟ و همه جا فرشتگان نگهبان گفتند: او علي بن ابيطالب(ع) است.

* حاجت جبرئيل

اين حديث را که متضمن فضيلتي از خديجه - بانوي بزرگوار اسلام - مي‏باشد بشنوند:

عياشي در تفسير خود از ابو سعيد خدري روايت کرده که رسول خدا(ص)فرمود:

در آن شبي که جبرئيل مرا به معراج برد چون بازگشتيم بدو گفتم: اي جبرئيل آيا حاجتي داري؟ گفت: حاجت من آن است که خديجه را از جانب خداي تعالي و از طرف من سلام برساني و رسول خدا(ص) چون خديجه را ديدار کرد سلام خداوند و جبرئيل را به خديجه رسانيد و او در جواب گفت: «ان الله هو السلام و منه السلام و اليه السلام و علي جبرئيل السلام‏».

* خبر دادن رسول خدا(ص) از کاروان قريش

ابن هشام در سيره در ذيل حديث معراج از ام‌هاني روايت کرده که گويد: رسول خدا(ص) آن شب را در خانه من بود و نماز عشاء را خواند و بخفت، ما هم با او به خواب رفتيم، نزديکيهاي صبح بود که ما را بيدار کرد و نماز صبح را خوانده ما هم با او نماز گزارديم آن گاه رو به من کرده فرمود: اي ام‌هاني من امشب چنانکه ديديد نماز عشاء را با شما در اين سرزمين خواندم سپس به بيت‌المقدس رفته و چند نماز هم در آنجا خواندم و چنانکه مشاهده مي‏کنيد نماز صبح را دوباره در اينجا خواندم.

اين سخن را فرموده برخاست که برود من دست انداخته دامنش را گرفتم به طوري که جامه‏اش پس رفت و بدو گفتم: اي رسول خدا اين سخن را که براي ما گفتي براي ديگران مگو که تو را تکذيب کرده و مي‏آزارند، فرمود: به خدا! براي آنها نيز خواهم گفت!

ام‌هاني گويد: من به کنيزک خود که از اهل حبشه بود گفتم: به دنبال رسول خدا(ص) برو و ببين کارش با مردم به کجا مي‌انجامد و گفتگوي آنها را براي من بازگوي. کنيزک رفت و بازگشته گفت: چون رسول خدا(ص) داستان خود را براي مردم تعريف کرد با تعجب پرسيدند: نشانه صدق گفتار تو چيست و ما از کجا بدانيم تو راست مي‏گويي؟ فرمود: نشانه‏اش فلان کاروان است که من هنگام رفتن به شام در فلانجا ديدم و شترانشان از صداي حرکت‏ براق رم کرده يکي از آنها فرار کرد و من جاي آن را به ايشان نشان دادم و هنگام بازگشت نيز در منزل ضجنان(25 ميلي مکه) به فلان کاروان برخوردم که همگي خواب بودند و ظرف آبي بالاي سر خود گذارده بودند و روي آن را با سرپوشي پوشانده بودند و کاروان مزبور هم اکنون از دره تنعيم وارد مکه خواهند شد، و نشانه‏اش آن است که پيشاپيش آنها شتري خاکستري رنگ است و دو لنگه بار روي آن شتر است که يک لنگه آن سياه مي‏باشد. و چون مردم اين سخنان را شنيدند به سوي دره تنعيم رفته و کاروان را با همان نشانيها که فرموده بود مشاهده کردند که از دره تنعيم وارد شد و چون آن کاروان ديگر به مکه آمد و داستان رم کردن شتران و گم شدن آن شتر را از آنها جويا شدند همه را تصديق کردند.

محدثين شيعه رضوان الله عليهم نيز به همين مضمون - با مختصر اختلافي - رواياتي نقل کرده‏اند و در پايان برخي از آنها چنين است که چون صدق گفتار آن حضرت معلوم شد و راهي براي تکذيب و استهزا باقي نماند آخرين حرفشان اين بود که گفتند: اين هم سحري ديگر از محمد!

* ابوطالب و معراج

يعقوبي در تاريخ خود داستان معراج را به اشاره و اختصار نقل کرده و دنبال آن مي‏نويسد در آن شب ناگهان ابوطالب متوجه شد که رسول خدا(ص) گم شده است، ترسيد مبادا قريش او را غافلگير کرده و به قتلش رسانيده باشند. از اين رو هفتاد نفر از فرزندان عبدالمطلب را جمع کرد و به هر کدام شمشيري داد و گفت: هر يک از شما پهلوي مردي از قريش جلوس کنيد تا اگر مرا ديديد با محمد آمدم کاري انجام ندهيد و گرنه هر يک از شما مردي را که پهلوي اوست‏ به قتل برساند و منتظر من نباشيد و چون رسول خدا(ص) را در خانه ام‌هاني ديدند نزد ابوطالب آورده و او نيز آن حضرت را به نزد قريش آورد و چون از جريان مطلع شدند موضوع براي آنها بسيار بزرگ جلوه‏گر کرد و دانستند که ابوطالب بسختي از او دفاع مي‏کند و از اين رو هم‌عهد شدند که آن حضرت را بيازارند.

نگارنده گويد: پيش از اين ذکر شد که ميان اهل حديث و تاريخ در وقت معراج و اينکه چه سالي اتفاق افتاد اختلاف است و اين نقل روي آن است که معراج در زمان حيات ابوطالب اتفاق افتاده باشد چنانکه بيشتر مورخين همين عقيده را دارند.

البته تذکر اين مطلب نيز لازم است که روي هم رفته از روايات چنين استفاده مي‏شود که معراج رسول خدا(ص) به آسمانها بيش از يک بار اتفاق افتاده و بعيد نيست پاره‏اي از اختلافات نيز که در تاريخ وقوع معراج و کيفيت آن در روايات ديده مي‏شود از همين جا سرچشمه گرفته و هر کدام به يکي از آنها مربوط باشد. و اکنون در پايان ذکر اين معجزه بد نيست ‏به طور فشرده درباره وقوع آن بحث کوتاهي داشته باشيم.

* بحثي کوتاه درباره معراج و شق القمر و معجزات ديگر

ما در خلال بحثهاي گذشته در چند جا گفته‏ايم که اگر مطلبي از نظر قرآن و حديث ثابت‏ شد ما به حکم اسلام آن را مي‏پذيريم و وقت‏ خود و خواننده محترم را به اشکال تراشيها و توجيه و تاويلها نمي‏گيريم.

مسئله معراج جسماني رسول خدا(ص) و همچنين مسئله شق القمر - که هر دو در سالهاي آخر بعثت - و فاصله ميان شروع محاصره بني هاشم در شعب ابيطالب و وفات جناب ابوطالب اتفاق افتاده از مطالبي است که از نظر قرآن، حديث و سخنان بزرگان از علم و حديث‏ به اثبات رسيده و از معجزات مسلم آن حضرت به شمار رفته که بحث‏ بيشتر درباره اثبات آن و ذکر دلايل، نقلي و اجماع در کلمات بزرگان ما را از شيوه نگارش تاريخ خارج مي‏سازد و خواننده محترم مي‏تواند به کتابهاي کلامي، تاريخي و حديثي که در اين باره نوشته و بحث کرده‏اند مراجعه نمايد.(9)

زيرا ما وقتي مسئله نبوت را پذيرفتيم و به‏ «غيب‏» ايمان آورده و معجزه را قبول کرديم ديگر جايي براي بحث و رد و ايراد و تاويل و توجيه باقي نمي‏ماند، مگر با کدام تجزيه و تحليل مادي مسئله شکافتن سنگ سخت‏ با ضربه چوب و بيرون آمدن دوازده چشمه آب گوارا قابل توجيه است(10)، و با کدام حساب ظاهري حاضر کردن‏ تخت ‏بلقيس در يک چشم بر هم زدن از صنعا به بيت‌المقدس قابل درک و قبول است(11)، و با کدام وسيله‏اي - جز معجزه - مي‏توان عصاي چوبي را به اژدهايي بزرگ‏ «ثعبان مبين‏» تبديل نمود(12)، و يا با زدن همان عصاي چوبين به دريا مي‏توان آن را شکافت، و دوازده شکاف در آن پديدار کرد،(13) و لشکري عظيم را از آن دريا عبور داد.

اينها و امثال اينها معجزاتي است که در قرآن کريم آمده و روايات صحيحه اثبات آنها را تضمين کرده که از آن جمله است معجزه معراج جسماني و «شق القمر» و در برابر آنها نمي‏توان با تئوريها و فرضيه‏هايي همچون‏ «محال بودن خرق و التيام در افلاک‏» و هيئت‏ بطلميوسي(14) که سالها و قرنها به عنوان يک قانون مسلم علم هيئت مورد قبول دانشمندان بوده و امروزه بطلان آن به اثبات رسيده و به صورت ‏مضحکه‏اي درآمده است ‏به تاويل و توجيه اين آيات و روايات دست زد، چنانکه برخي در گذشته و يا امروز متاسفانه اين کار را کرده‏اند.

اساس اين توجيهات و تاويلات آن است که ظاهرا اينان معناي صحيح‏ «نبوت‏» و «وحي‏» و ارتباط انبيا را با عالم غيب و حقيقت جهان هستي را ندانسته و يا همه را خواسته‏اند با فکر مادي و عقل ناقص خود فهميده و تجزيه و تحليل کنند، و قدرت لايزال و بي‌انتهاي آفريدگار جهان را از ياد برده‏اند و در نتيجه به چنين تاويلاتي دست زده‏اند و گرنه به گفته ‏«ويليم جونز»(15): «آن قدرت بزرگي که اين عالم را آفريد از اينکه چيزي از آن کم کند يا چيزي بر آن بيفزايد عاجز و ناتوان نخواهد بود!» و به گفته آن دانشمند ديگر اسلامي ‏«دکتر محمد سعيد بوطي‏»(16) اطراف وجود ما و بلکه خود وجودمان را همه گونه معجزه‏اي فرا گرفته ولي به خاطر انس و الفتي که ما با آنها پيدا کرده‏ايم براي ما عادي شده و آنها را معمولي مي‌دانيم در صورتي که در حقيقت هر کدام معجزه و يا معجزاتي شگفت انگيز است.

مگر اين ستارگان بي شمار، و حرکت اين افلاک، و قانون جاذبه زمين و يا ستارگان ديگر، و حرکت ماه و خورشيد، و اين نظم دقيق و حساب شده، و خلقت اين همه موجودات ريز و درشت‏ بلکه خلقت‏ خود انسان - که آن دانشمند بزرگ او را موجود ناشناخته ناميده - و گردش خون در بدن، مسئله روح، و مسئله مرگ و حيات، و هزاران مسئله پيچيده و مرموز ديگري که در وجود انسان و خلقت‏ حيوانات و موجودات ديگر به کار رفته و موجود است معجزه نيست!

با اندکي تامل و دقت انسان به اعجاز همگي پي برده و همه را معجزه مي‏داند ولي از آنجا که مانوس و مالوف بوده براي ما صورت عادي پيدا کرده و از حالت اعجازي آنها غافل شده‏ايم.

باري همان گونه که گفتيم: در مسئله معراج و شق القمر هر چه را براي ما از نظر قرآن و حديث صحيح به اثبات رسيده مي‌پذيريم، و اما پاره‏اي از روايات غيرصحيح و به ‏اصطلاح‏ «شاذ»ي را که در کتابها ديده مي‏شود، مانند آنکه در مسئله شق القمر نقل شده که ماه به دو نيم شد و به گريبان رسول خدا رفت و سپس نيمي از آستين راست و نيمي از آستين چپ آن حضرت خارج شده و دوباره به آسمان رفت و به يکديگر چسبيد نمي‏پذيريم و بلکه اين گونه نقلها را مجعول مي‏دانيم.

و يا پاره‏اي از خصوصيات و رواياتي که در داستان معراج و مشاهدات رسول خدا(ص) در آسمانها و بهشت و دوزخ آمده و روايت صحيح و نقل معتبري آن را تاييد نکرده ما نمي‏پذيريم و اصراري هم به قبول آن نداريم.

در پايان، تذکر اين نکته هم لازم است که با اينکه قدرت خداي تعالي محدود به حدي نيست ولي معجزه بر محال عقلي تعلق نمي‏گيرد، و آنچه مورد تعلق معجزه قرار مي‏گيرد اموري است که به طور عادي محال به نظر مي‏رسد، مثلا تبديل چوبي بي‌جان به صورت حيواني جاندار عقلا محال نيست، و يکي از نواميس خلقت و قوانين منظم اين جهان هستي است و هر روز ميلياردها جسم بي جان و جماد است که به صورت نبات و حيوان در مي‏آيد، و به تعبير ملاي رومي از جمادي ميرد و «نامي‏» شود، و از«نما» ميرد به حيوان سر زند، و از عالمي به عالم ديگر رخت‏ بر مي‏کشد، و يا اگر انساني بخواهد از جايي به جاي دور ديگري منتقل گردد، و يا جسمي را بخواهند از شهري به شهري جابه‏جا کنند به طور عادي ساعتها و يا روزها و ماهها وقت لازم دارد، که معجزه اين فاصله و وقت را با قدرت الهي مي‏گيرد چنانکه با پيشرفت وسايل و صنعت و به کمک عقل و فکر بشر توانسته‏اند مقداري از اين کار را با ابزار علمي انجام دهند، و در علم کشاورزي آن قدر پيشرفت کرده‏اند که بر طبق برخي از خبرها توانسته‏اند تخم گوجه فرنگي را در زمين بکارند و با کودهاي مخصوص و مدرنيزه کردن کار، پس از 18 روز گوجه فرنگي تازه از بوته آن بچينند، و يا امروزه مي‏شنويم سفينه‏هايي ساخته‏اند که دور کره زمين را در فاصله يک ساعت و ده دقيقه مي‏پيمايد، در صورتي که اگر صد سال پيش کسي ادعا مي‏کرد که ممکن است روزي چنين کاري انجام شود مردم جهان آن را انکار کرده گوينده را به ديوانگي منسوب مي‏داشتند، و شايد همانند گاليله بيچاره که کرويت زمين را کشف و اظهار کرد او را به دار مي‏آويختند، و يا به زندان مي‏افکندند. و اين نکته هم فراموش نشود که طبق قانون عليت و اسباب، معجزه را نيز علت و سببي است غير مريي که آن قدرت بي انتهاي حق تعالي، و امر و اذن پروردگار متعال است، چنانکه خداي تعالي در سوره مؤمن فرمايد: «و ما کان لرسول ان ياتي بآية الا باذن الله فاذا جاء امر الله قضي بالحق. . . » (17)

پي‏نوشت‏ها:

1. و جالب اينجاست که برخي از نويسندگان معاصر معراج رسول خدا(ص) را به وحدت وجودي که در کلام پاره‏اي از عرفا و متصوفه ديده مي‏شود تطبيق و تاويل کرده که از عدم اعتقاد به معجزه و امثال اينها سرچشمه مي‏گيرد.

2. در توصيف ‏«براق‏» در چند حديث آمده که فرمود: از الاغ بزرگتر و از قاطر کوچکتر بود، داراي دو بال بود و هر گام که بر مي‏داشت تا جايي را که چشم مي‏ديد مي‏پيمود، ابن هشام در سيره گفته: براق همان مرکبي بود که پيغمبران پيش از آن حضرت نيز بر آن سوار شده بودند. و در حديثي است که فرمود: صورتي چون صورت آدمي و يالي مانند يال اسب داشت، و پاهايش مانند پاي شتر بود. و برخي از نويسندگان روز هم در صدد توجيه و تاويل بر آمده و «براق‏» را از ماده برق گرفته و گفته‏اند: سرعت اين مرکب همانند سرعت‏ برق و نور بوده است.

3. و در حديثي که صدوق(ره) از امام باقر(ع) نقل کرده رسول خدا(ص) را از آن پس تا روزي که از دنيا رفت کسي خندان نديد.

4. صدوق(ره) در کتاب عيون به سند خود از اميرالمؤمنين(ع) روايت کرده که فرمود: من و فاطمه نزد پيغمبر(ص) رفتيم و او را ديدم که به سختي مي‏گريست و چون سبب پرسيدم فرمود شبي که به آسمانها رفتم زناني از امت‏خود را در عذاب سختي ديدم و گريه‏ام براي سختي عذاب آنهاست. زني را به موي سرش آويزان ديدم که مغز سرش جوش آمده بود، زني را به زبان آويزان ديدم که از حميم(آب جوشان) جهنم در حلق او مي‏ريختند، زني را به پستانهايش آويزان ديدم، زني را ديدم که گوشت تنش را مي‏خورد و آتش از زير او فروزان بود، زني را ديدم که پاهايش را به دستهايش بسته بودند و مارها و عقربها بر سرش ريخته بودند، زني را کور و کر و گنگ در تابوتي از آتش مشاهده کردم که مخ سرش از بيني او خارج مي‏شد و بدنش را خوره و پيسي فرا گرفته بود، زني را به پاهايش آويزان در تنوري از آتش ديدم، زني را ديدم که گوشت تنش را از پايين تا بالا به مقراض آتشين مي‏بريدند، زني را ديدم که صورت و دستهايش سوخته بود و امعاء خود را مي‏خورد، زني را ديدم که سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ و به هزار هزار نوع عذاب گرفتار بود و زني را به صورت سگ ديدم که آتش از پايين در شکمش مي‏ريختند و از دهانش بيرون مي‏آمد و فرشتگان با گرزهاي آهنين به سر و بدنشان مي‏کوفتند.

فاطمه که اين سخن را از پدر شنيد پرسيد: پدرجان آنها چه عمل و رفتاري داشتند که خداوند چنين عذابي برايشان مقرر داشته بود؟ فرمود: دخترم! اما آن زني که به موي سر آويزان شده بود زني بود که موي سر خود را از مردان نامحرم نمي‏پوشانيد، اما آنکه به زبان آويزان بود زني بود که با زبان شوهر خود را مي‏آزرد، آنکه به پستان آويزان بود زني بود که از شوهر خود در بستر اطاعت نمي‏کرد، زني که به پاها آويزان بود زني بود که بي اجازه شوهر از خانه بيرون مي‏رفت، اما آنکه گوشت‏بدنش را مي‏خورد آن زني بود که بدن خود را براي مردم آرايش مي‏کرد، اما زني که دستهايش را به پاها بسته بودند و مار و عقربها بر او مسلط گشته زني بود که به طهارت بدن و لباس خود اهميت نداده و براي جنابت و حيض غسل نمي‏کرد و نظافت نداشت و نسبت‏ به نماز خود بي‏اهميت ‏بود، اما آنکه کور و کر و گنگ بود آن زني بود که از زنا فرزنددار شده و آن را به گردن شوهرش مي‏انداخت، آنکه گوشت تنش را به مقراض مي‏بريدند آن زني بود که خود را در معرض مردان قرار مي‏داد، آنکه صورت و بدنش سوخته و از امعاء خود مي‏خورد زني بود که وسايل زنا براي ديگران فراهم مي‏کرد. آنکه سرش سر خوک و بدنش بدن الاغ بود زن سخن چين دروغگو بود و آنکه صورتش صورت سگ بود و آتش در دلش مي‏ريختند زنان خواننده و نوازنده بودند. . . و سپس به دنبال آن فرمود: واي به حال زني که شوهر خود را به خشم آورد و خوشا به حال زني که شوهر از او راضي باشد.

5. به اين مضمون روايات ديگري هم از طريق شيعه و اهل سنت نقل شده. ولي جاي مناقشه در اين حديث در چند جا به چشم مي‏خورد. چنانکه سيد مرتضي(ره)در تنزيه الانبيا فرموده، و در صحت آن ترديد کرده، و الله العالم.

6. در حديث ديگري که علي بن ابراهيم در تفسير خود نقل کرده رسول خدا(ص) فرمود: چون به معراج رفتم وارد بهشت ‏شده و در آنجا دشتهاي سفيدي را ديدم و فرشتگاني را مشاهده کردم که خشتهايي از طلا و نقره روي هم گذارده و ساختمان مي‌سازند و گاهي هم دست از کار کشيده به حالت انتظار مي‏ايستند، از ايشان پرسيدم: چرا گاهي مشغول شده و گاهي دست مي‏کشيد؟ گفتند: گاهي که دست مي‏کشيم منتظر رسيدن مصالح هستيم، پرسيدم مصالح آن چيست؟ پاسخ دادند گفتار مؤمن که در دنيا مي‏گويد: «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر» که هرگاه اين جمله را مي‏گويد ما شروع به ساختن مي‏کنيم، و هرگاه خودداري مي‏کند ما هم خودداري مي‏کنيم.

7. منظور همين نماز عشاء است که شبها مي‏خوانند، چون معمولا آن را آخر شب هنگام خفتن مي‏خوانده‏اند آن را «عشاء» آخر ناميده‏اند.

8. براي توضيح بيشتر به کتابهاي بحارالانوار، ج 19، (چاپ جديد)، مجمع البيان، ج 3، ص 395، ج 5، ص 186، تفسير الميزان، ج 19، صص 64 - 60، ج 13، صص 2 به بعد، فقه السيرة، صص 154 - 146، الصحيح من السيرة، ج 2، ص 112، فروغ ابديت، ج 1، ص 305 و کتابهاي عربي و فارسي ديگري که در اين زمينه قلمفرسايي و بحث کرده‏اند مراجعه نماييد.

9. «و اوحينا الي موسي اذ استسقاه قومه ان اضرب بعصاک الحجر، فانبحست منه اثنتا عشرة عينا. . . »سوره اعراف، آيه 160.

10. «قال الذي عنده علم من الکتاب انا آتيک به قبل ان يرتد اليک طرفک. . . » سوره نمل، آيه 40.

11. «فالقي عصاه فاذا هي ثعبان مبين. . . » سوره شعراء، آيه 32.

12. به آيات مبارکه سوره بقره، آيه 50، سوره طه، آيه 77، سوره شعراء، آيه 63 و سوره دخان، آيه 24 مراجعه شود.

13. بر طبق نظريه بطلميوس يوناني که قرنها مورد قبول دانشمندان جهان قرار گرفته بود افلاک را اجسامي بلورين مي‏دانستند و مجموعه آنها را نيز نه فلک مي‏پنداشتند که همانند ورقه‏هاي پياز روي هم قرار گرفته و ستارگان نيز همچون گل ميخي بر آنها چسبيده بود و حرکت‏ستارگان را نيز با حرکت افلاک مي‏گرفت، يعني هر فلکي حرکتي داشت و قهرا با حرکت فلک گل ميخي هم که بر آن چسبيده بود حرکت مي‏کرد و روي اين نظريه مي‏گفتند خرق و التيام - يعني شکسته و بسته شدن - در آنها محال است، و چون شق القمر - و دو نيم شدن ماه - و همچنين داستان معراج جسماني رسول خدا مستلزم خرق و التيام در افلاک مي‏شد آن را منکر شده و يا دست‏به تاويل و توجيه در آنها مي‏زدند، غافل از آنکه قرنها قبل از جا افتادن اين نظريه غلط، قرآن کريم آن را مردود دانسته و پنبه افلاک پوسته پيازي را زده است، آنجا که درباره خورشيد و ماه و فلک گويد: «و الشمس تجري لمستقر لها ذلک تقدير العزيز العليم، و القمر قدرناه منازل حتي عاد کالعرجون القديم، لا الشمس ينبغي لها ان تدرک القمر و لا الليل سابق النهار و کل في فلک يسبحون‏» سوره يس، آيه‏هاي 40 - 38که اولا حرکت و جريان را به خود خورشيد و ماه نسبت مي‏دهد، و ثانيا«فلک‏»را مدار آنها دانسته و ثالثا حرکت آنها را در اين مدار به صورت‏«شنا»و شناوري بيان فرموده، و فضاي آسمان بي‏انتها را به صورت درياي بيکراني ترسيم فرموده که اين ستارگان همچون ماهيان در آن شناورند. و علم و کشفيات و اختراعات جديد و سفينه‏هاي فضايي و موشکها و آپولوها و لوناها نيز اين حقيقت قرآن را به اثبات رسانيد، و بر يئت‏بطلميوسي خط بطلان کشيده و در زواياي تاريخ دفن کرد.

14. فقه السيرة، صص 151 - 150.

15. همان

16. سوره مؤمن، آيه 78.

17. خواننده محترم مي‏تواند براي اطلاع بيشتر از اين بحث‏به تفسير شريف الميزان، ج 1، صص 57 به بعد مراجعه نمايد.

 

سعدی


مرکز سعدی‌شناسی، از سال ۱۳۸۱ خورشیدی، روز ۱ اردیبهشت را روز سعدی، اعلام کرده و در
اول اردیبهشت ۱۳۸۹ خورشیدی، در «اجلاس شاعران جهان» در شیراز، نخستین روز اردیبهشت، از
سوی نهادهای فرهنگیِ داخلی و خارجی، به‌عنوان «روز سعدی» نامگذاری گردیده است .
مصلح الدین ابومحمد عبدالله بن مشرف سعدی شاعر و نویسندهٔ ایرانی است که در سال 606 هجری
–قمری در شیراز تولد یافته است .«او به احتمال زیاد در سال ۶۰۶ هجری قمری (برابر با حدود ۵۸۹
خورشیدی و ۱۲۱۰ میلادی) » زاده شده‌است. با این حال، برخی از صاحبنظران تولد وی را حدود
سال ۵۸۵ هجری قمری می‌دانند. با توجه به این که هیچ منبع تاریخی مستقلی در مورد زادروز سعدی
گزارشی نداشته ‌است، هر دو تاریخ ذکرشده، بر اساس استنباط صاحبنظران از آثار خود او به دست
آمده‌است.
تاریخ مرگ سعدی را در منابع گوناگون، یکی از سال‌های ۶۹۰ تا ۶۹۵ هجری قمری ذکر کرده‌اند.
اما مورد اعتماد ترین روایت که استاد سعید نفیسی طرح می‌کند، این است که وی در ۲۷ ذیحجه سال
۶۹۰ هجری درگذشته و در همان خانقاهی که اقامت گزیده‌ بود، به خاک سپرده شده‌است
او را استادِ سخن، پادشاهِ سخن، شیخِ اجلّ , و خداوند سخن لقب داده اند . سعدی در نظامیه بغداد — که
مهم‌ترین مرکز علم و دانش در آن زمان به حساب می‌آمد — تحصیل و پس از آن به مناطق مختلفی
از جمله شام و حجاز ، بعلبک و…سفر کرد و سر انجام به زادگاه خود، شیراز بازگشت و تا پایان
عمر آنجا اقامت گزید. آرامگاه وی در شیراز واقع شده‌است که به (سعدیه ) معروف است.
سعدی در سیر و سلوک نیز مقامی بس والا داشت. به تمام قلمرو اسلامی و همسایگان کشورهای اسلامی
مسافرت کرد و دیده تیزبین او در هر ذره، عالمی پند و حکمت می دید.
ایشان تخلص خود را از نام سعدبن ابی بکر بن سعد زنگی ولیعهد مظفرالدین ابوبکر گرفت. اوقاتی که
سعدی در شیراز بود، در خدمت این ولیعهد ادب پرور به سر می برد
بیشتر دوران زندگی او مصادف با حکومت اتابکان فارس در شیراز و هم‌ زمان با حمله مغول به
ایران و سقوط بسیاری از حکومت‌های وقت نظیر خوارزمشاهیان و عباسیان بود. البته سرزمین فارس
به واسطهٔ تدابیر ابوبکر بن سعد؛ ششمین و معروف ‌ترین اتابکان سَلغُری شیراز، از حملهٔ مغول در

امان ماند. همچنین قرن ششم و هفتم هجری مصادف با اوج‌گیری تصوف در ایران بود و تأثیر این
جریان فکری و فرهنگی در آثار سعدی دیده می شود .
سعدی تأثیر انکارناپذیری بر زبان فارسی گذاشته‌است؛ به‌ طوری‌که شباهت قابل توجهی بین فارسی
امروزی و زبان سعدی وجود دارد. آثارش چون آب زلالی است که همگان می توانند نوشید و از آن
بهره گرفت .

کتاب «گلستان » او مدت‌ها در مدرسه‌ها و مکتب‌خانه‌ها به‌عنوان منبع آموزش زبان و ادبیات
فارسی تدریس می‌شده و بسیاری از ضرب‌المثل‌های رایج در زبان فارسی از آثار وی اقتباس گردیده
است. او بر خلاف بسیاری از نویسندگان معاصرخودش یا پیش از خود، ساده‌نویسی و ایجاز را در پیش
گرفت و توانست — حتی در زمان حیاتش — شهرت زیادی به دست آورد.
آثار سعدی اصطلاحاً (سهل ممتنع )است و در آن‌ها نکته‌ سنجی و طنز آشکار یا پنهان ملاحظه می‌
شود.
آثار او حتی در هندوستان، آسیای صغیر و آسیای میانه به زبان فارسی یا به صورت ترجمه در دسترس
مخاطبانش قرار داشت. او نخستین شاعر ایرانی است که آثا رش به زبان‌های اروپایی ترجمه شده‌است.
رشید یاسمی، زبان‌شناس، بر این عقیده است که همه غزل‌های سعدی عارفانه است و تصویر عشق
زمینی در اشعار سعدی، وسیله‌ای برای رساندن مفهوم عشق حقیقی اهل تصوف است. اما بسیاری دیگر
از صاحبنظران از جمله محمدعلی فروغی، همایون کاتوزیان و ضیاء موحد این نظر را رد می‌کنند


آثار


همهٔ آثار سعدی اعم از شعر و نثر در مجموعه‌ای تحت عنوان کتاب کلیات سعدی جمع‌آوری شده‌است.
از بین آثاری که در این کتاب آمده، بوستان و گلستان دو کتاب مستقل هستند. گلستان به نظم و نثر مسجع
و بوستان به نظم توسط سعدی تألیف شده‌است. علاوه بر این، غزلیات و هزلیات (یا خبیثات) نیز
به‌صورت مستقل به چاپ رسیده‌اند. سایر آثار سعدی که در کتاب کلیات آمده‌است، عبارتند از: قصاید،
مراثی، ملمعات و مثلثات، ترجیعات، صاحبیه، رباعیات و مفردات …
قصاید، شامل قصیده‌های عربی و قصیده‌های فارسی است. قصیده‌های عربی در حدود هفتصد بیت
است و عموماً دارای مضامین غنایی یا مدح است. قصیده‌های فارسی نیز دارای مضامین موعظه و
توحید و مدح است.
مراثی، مشتمل بر چند قصیده در مرثیه چند تن از رجال معاصر سعدی از جمله مستعصم، آخرین خلیفه
عباسی، ابوبکر بن سعد بن زنگی و سعد بن ابوبکر (از اتابکان فارس) است
صاحبیه، مجموعه‌ای از قطعات فارسی و عربی است

سبک و ویژگی‌ها


به‌ طور کلی سعدی را می‌بایست از شاعران سبک عراقی به‌حساب آورد. با این حال، نشانه‌هایی از
سبک خراسانی در آثار وی مشاهده می‌شود. وی در دوره‌ای که استفاده از انواع آرایه‌های ادبی توسط
سخنوران رواج پیدا کرده ‌بود، به سادگی زبان رودکی و فردوسی روی آورده‌است. سبک شعریِ سعدی
از تخیّل و تصویرآفرینی پیچیده‌ای بهره دارد و در عین حال بسیار ساده و روان است؛ که حاصل از
شیوهٔ موجز، نرم و دل‌نشین بیان اوست


سهل ممتنع


سهل یعنی آسان و ممتنع یعنی محال. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های آثار سعدی، سهل و ممتنع بودن
آنهاست. معنی و مفهوم آثار سعدی به سادگی دریافته می‌شود و در ظاهر نگارش چنین جملات یا ابیاتی
ساده به ‌نظر می ‌رسد. اما در عمل، تقلید یا پدیدآوردن آثار مشابه دشوار یا غیرممکن می ‌شود. دلیل
بروز این ویژگی در آثار سعدی، پرهیز وی از تکلف و تصنع و در عین حال تسلط کامل او بر زبان
فارسی است؛ با این ترفند سعدی توانسته‌است مطالب پیچیده و دشواری را به ساده‌ ترین شکل ممکن
بیان کند. سعدی -برخلاف مصنوع ‌نویسان- از اصطلاحات و عناصری که مردم در زندگی روزمره با
آن سر و کار دارند، به‌ وفور استفاده کرده‌است. زبان سعدی به زبان محاوره در روزگار خود بسیار
نزدیک است و حتی از مثل‌های متداول در زبان فارسی نیز بهره برده‌است.
یکی دیگر از عواملی که باعث سهل بودن آثار سعدی می ‌شود، وسیع بودن دایره واژگانی است. هریک
از کلماتی که سعدی به کار می‌برد، نقش ویژه‌ای در القای مفهوم دارد. وی در عین حال، از واژگان
دشوار و مهجور کمترین استفاده ممکن را کرده‌است. گذشته از حسن انتخاب کلمات، سعدی عموماً
ارکان جمله را در جای اصلی خود قرار می‌دهد و به همین دلیل فهم جملات وی در قالب شعر یا نثر
آسان می ‌شود. رعایت چنین قاعده‌ای، با توجه به ضرورت شعر در رعایت وزن، قافیه، ردیف و
مصراع‌بندی کار دشواری است، که سعدی به‌خوبی از عهده آن برآمده است.
سعدي در بوستان و گلستان و قصايد خود ، سيماي خردمند دنيا ديده اي را دارد كه در فكرسلامت جامعه
است و مي خواهد مردم را به شاهراه صلاح و حسن اخلاق رهنمون شود در اينجا نام سعدي با اخلاق
عجین می شود . سعدي اخلاق را جزيي جدا نشدني از زندگي اجتماعي مي بيند. به همين سبب ، سراسر
حكايت هاي اخلاقي در(( بوستان )) و (( گلستان )) اشارات به اين نكته دارد كه اخلاق جز در تجربه
اجتماعي وسياسي قوام نمي گيرد. هر جا كه از تجمع انسانها سخن به ميان مي آيد ؛ (( اخلاق )) پديدار
مي شود . به اين تصويري كه در بوستان خلق كرده نگاهی بیندازیم که گفته است
شبي دود خلق آتشي بر فروخت / شنيدم كه بغداد نيمي بسوخت
يكي شكر گفت اندر آن خاك و دود / كه دكان ما را گزندي نبود
جها نديده اي گفتش اي بوالهوس ! / ترا خود غم خويشتن بود و بس!
پسندي كه شهري بسوزد به ناز / اگر چه سرايت بود بر كنار…

گلستان یکی از مهم‌ ترین کتاب‌های نثر فارسی و یکی از مهم‌ ترین کتب اخلاقی و تعلیمی می‌باشد.
گلستان سعدی از یک دیباچه و هشت باب تشکیل‌شده است که بنا بر شواهد تاریخی سعدی آن را در شش
ماه نوشته است.
در آن مدت که ما را وقت خوش بود / ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
گلستان سعدی همچون دیگر آثارش سرشار از لغات و تعابیر نغز و دلکش است که تسلط او را نه ‌تنها
بر زبان فارسی بلکه بر زبان عربی هم نشان می دهد .
آنچه در گلستسان بیش از هر چیز جلب توجه می کند؛ تجربه های فراوان و متنوع سعدی است ، در
زندگانی . وقتی اوراق این کتاب را ورق می زنیم و می خوانیم :سیمای مردی دنیا دیده و پخته و
اندیشمند در نظرمان مجسم می شود که در سراسرعمر از فراز و نشیب های روزگار عبور کرده ، از
مردم زمان نکته ها آموخته و بهره ها برده با طبقات مختلف حشر و نشرهاداشته و جهان را از راه
تجربه مستقیم آزموده و شناخته است .
سعدی در پروردن و خلق حکایتها آن قدر چیره دست و تواناست که نمی توان واقعی و تخلیلی بودن
حکایتها رااز هم تشخیص داد . ابزار جادویی او « واژه ها » هستند که به وسیله آنها توانسته است دو
جهان متفاوت و زیبا و شگفت انگیز را به وجود آورد. دو دنبای واقعی و مجازی ؛ دو دنیای تخیلی
واقعی و تخیلی که این دو دنیای او را می توانیم در دو شاهکار بزرگ و جذاب او بنگریم : گلستان و
بوستان.
اگر دنیای واقعی و ملموس آدمیان را با همه شیرینی ها و تلخی هایش در «گلستان » می بینیم ،
در کنارآن دنیای پاک و خواستن و زیبا و سراسر آرمانی « بوستان » هم هست که همگان یکسره در
آن به مراد می رسند .
به این حکایت از گلستان بنگریم که گفته است : « هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش
آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم ، به جامع کوفه در
آمدم دلتنگ ، یکی را دید م که پای نداشت . شکرنعمت حق تعالی به جای آوردم و بر بی کفشی صبر
کردم .»
شیخ اجل سعدی در مقدمه گلستان می فرماید :

«منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قرب است و به شکر اندرش مزید نعمت . هر نفسی که
فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات .پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر
نعمتی شکری واجب،
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش به در آید
بنده همان به که ز تقصیر خویش
عذر به درگاه خدای آورد
ورنه سزاوار خداوندیش
کس نتواند که به جای آورد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان به
گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ،
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات و نبات در مهد
زمین بپرورد .درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم
ربیع (نوروز) کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره (تاکی) به قدرت او شهد فایق شده و تخم خرمایی به
تربیتش نخل باسق گشته،
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری …»


نصایح سعدی در گلستان

« دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند :یکی آنکه اندوخت و نخورد ، ودیگر آنکه آموخت
و نکرد.»

« هر که نصحیت خود راٌی می کند [ او خود ] به نصحیت گری محتاج است »
*« متکلم را تا کسی عیب نگیرد ، سخنش صلاح نپذیرد
*« هر که با دانا تر از خود جدل کند تابدانند که داناست؛ بدانند که نادان است .»

بوستان


بوستان از حيث مطلب و تصاوير پر مايه ترين آثار سعديست . در خلال آن بلندي مقصد ، ، نشر
فضايل روحي و اجتماعي و استواري فكر هويدا مي شود . در اين اثر فصاحت و رواني و معني بدون
تكلف و به بهترين وجه بيان شده است .علاوه بر معاني و مفاهيم كه در بوستان در اوج اعتلال است ،
درخشش زبان و بيان بسيار فصيح و رسا است

آرزوهاي سعدي در بوستان جلوه گر است . به عبارت ديگر مدينه فاضله اي كه در جست و جوي آن
بوده ، در بوستان به تصوير كشيده است . جهان بوستان همه نيكي است و پاكي و دادگري و انسانيت ،
يعني عالم چنانكه بايد ، باشد ؛ هویدا است.

سعدي در تصوير اين مدينه فاضله دايم از تجربه ها ، سرگذشتها و روايات گذشتگان ، ياد مي كند .
پس در حقیقت بوستان سعدی مدینه فاضله ای است که این شهر پر از : مهربانی و انسان دوستی
و گذشت و عطوفت و لطف است که همه علف های هرز بدیها و زشتی ها و پلیدی ها هرس شده است

سعدي در توصيف اشخاص و مناظر گوناگون ، هنرمندي چيره دست و یکتااست و دربوستان
به قيافه اشخاصي آشنا مي شويم كه سعدي با يك نيش قلم مانند نقاشان چيره دست جزئيات آن را در چند
بيت براي ما آشكار می سازد :
يكي مشت زن بخت و روزي نداشت / نه اسباب شامش مهيا نه چاشت
ز جور شكم گل كشيدي به پشت / كه روزي محال است خوردن به مشت
بدش از پريشاني روزگار / دلش حسرت آور تنش سوگوار
گه از د يدن عيش شيرين خلق / فرو مي شدي آب تخلش به حلق…
دهان بي زبان پند مي گفت و راز / كه اي خواجه با بينوايي بساز
نه اين است حال دهن زير گل / شكر خورده انگار يا خون دل

غم و شادماني نماند وليك جزاي عمل ماند و نام نيك
سعدي در ( بوستان ) از يك طر ف درس زندگي – در زمان حال – مي دهد و از طرف ديگر با لطافت
تمام ؛ الگوي آرماني خويش را بيان مي كند .

یکی بر سر شاخ بن می برید خداوند بستان نگه کرد و دید
بگفتا : گر این مرد بد می کند نه با من ، که با نفس خود می کند

شاعر دوستی ها


« امر سون » شاعر امریکایی سعدی را « شاعر دوستی ، عشق ، ایثار و صفا و آرامش »
می شناسدو « لطف طبع و حکمت عملی و عواطف ( اخلاقی ) او را می ستاید و از « کلیت و شمول
جهانی قوانین اخلاقی » در نظر وی یاد می کند و یا « هر در » شاعر و حکیم آلمانی ، از سعدی به
عنوان معلم مطبوع اخلاقیات نام می برد . « هانری ماسه » ادیب فرانسوی ، بوستان را شاهکار سعدی
و حماسه اخلاقی خوانده است .
سعدی قصیده را وسیله ای برای بیان پند و اندرز ، موعظه و ملامت و مقام انسانیت
قرار می دهد و اغلب نقش ناصحی را دارد که با صراحت لهجه و آشکارمعایب را می گوید و نیکی ها
را ارج می نهد . با آنکه 35 قصیده بیشتر نسروده است ؛ برخی معتقدند که جلوه گاه شخصیت واقعی
سعدی را در قصایدش باید جست و جو کرد . بخشی از قصیده های او بیانگر اندیشه ها و تاٌملات
وتفکرات او در مسایل ؛ اخلاقی ، اجتماعی و حکومتی است که در قالب پند و اندرز گفته شده و به پند
و اندرز خاتمه یافته است . به این چند بیت توجه بفرمایید :
بس بگردید و بگردد روزگار / دل به دنیا در نبندد هوشیار
ای که دستت می رسد کاری بکن / پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار
اینکه در شهنامه‌ ها آ ورده ‌اند / رستم و رویینه ‌تن اسفندیار
تا بدانند این خداوندان ملک / کز بسی خلقست دنیا یادگار

نام نیکو گر بما ند ز آدمی / به ، کز او ماند سرای زر نگار..

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست / ای برادر سیرت زیبا بیار
نام نیک رفتگان ضایع مکن / تا بماند نام نیکت بر قرار

سعد یا چندانکه می ‌دانی بگوی / حق نباید گفتن الا آشکار
دکتر اسلامی ( ندوشن ) در باره قصیده فوق که چند بیت آن نقل گردیده است می گوید : «برحسب اتّفاق،
این روزها کلیّات سعدی را ورق می زدم که ماه اردیبهشت با نام سعدی گره خورده است. به این قصیدۀ
معروف رسیدم که گمان می کنم بهترین قصیدۀ زبان فارسی باشد.

سعدی آن را خطاب به “انکیانو”، “حاکم مغول فارس” (۶۶۷-۶۷۰) سروده است، و حاوی مطالبی است
بسیار گویاتر و عمقی تر از “منشور سازمان ملل” و اعلامیّۀ حقوق بشر و می تواند کارگزاران دنیای
امروز را به کار آید.»


غزلیات


سعدی حدود ۷۰۰ غزل دارد. سعدی در سرایش غزلیات، به زبان سنایی و انوری توجه ویژه
داشته‌است. بسیاری از صاحبنظران بر این عقیده‌اند که غزل در اشعار سعدی و حافظ به اوج
رسیده‌است.علی دشتی وجه تمایز سعدی از دیگر غزل‎‎سرایان را در طنین و ترنمی می‌داند که در
اشعار و به‌خصوص غزلیات وی وجود دارد. به تعبیر وی، «موزونی و خوش آهنگی» کلام در
غزلیات سعدی به سادگی قابل توصیف نیست و آن را به یک منحنی یا دایره تشبیه می‌کند که در آن
پیوستگی واژگان با هیچ زاویه‌ای شکست برنمی‌دارد.
محور بیشتر غزل‌های سعدی، عشق است. سعدی از معدود شاعرانی است که غزل‌های عاشقانه‌اش از
ابتدا تا انتها عاشقانه باقی می‌ماند. غزل‌های عاشقانهٔ سعدی، به سادگی، خلوص و زمینی بودن
شهره‌اند.
همین که سعدی توانسته است عشق را با همه فراز و نشیب ها وتناقض ها نهادینه کند و به شکلی روان و
هنر مندانه به خواننده منتقل کند یعنی این که او از ساحت تعلیم و آموزش و گرایش به ادب‌تعلیمی دور
نمانده است :

سخن دوست

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست
هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای

من در میان جمع و دلم جای دیگرست
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست …
سر عشق
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوش
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم…

ای نفس باد صبا …

ای نَفَسِ خُرمِ بادِ صبا / از بَرِ یار آمده ای ، مَرحبا
قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟ / مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟
بر سرِ خشم است هنوز آن حریف ؟ / یا سخنی می رود اندر رِضا ؟

از درِ صلح آمده ای یا خِلاف ؟ / با قدمِ خوف روم یا رَجا ؟
بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست / بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا
گو رَمقی بیش نماند از ضعیف / چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟
آن همه دلداری و پیمان و عهد / نیک نکردی که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد / صلح فراموش کند ماجرا…
هر سحر از عشق دَمی می زنم / روزِ دگر می شنوم بر ملا
قصۀ دردم همه عالَم گرفت / در که نگیرد نَفَسِ آشنا ؟

به هر حال به قول خودش بسنده مي كنيم و اين مقال را خاتمه مي دهيم كه
( … به خاطر داشتم كه چون بدرخت گل رسم، دامني پر كنم ، هديه اصحاب را ؛چون برسيدم بوي گلم
چنان مست كرد كه دامنم از دست برفت …)

زندگینامه حضرت محمد(ص)

حضرت محمد(ص) آخرین فرستاده الهی از سوی خداوند متعال است که به واسطه ایشان دین و دستور برای راه آزادی و زندگی برای بشیریت به اکمال رسید. محمدبن عبدالله حدود 53 قبل از هجرت، 570 میلادی در مکه چشم به جهان گشودند که آن را عام الفیل نیز می‌گویند. ولادتی که نوید آن را بارها دیگر انبیأ در کتب و فرائق مختلف خود داده بودند و منتظر معجزات ولادت او بودند. اما نه از خانواده عبدالمطلب بزرگ قریش.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

ولادت

سال دقیق ولادت حضرت محمد (ص) مشخص نیست، ابن هشام و برخی دیگر، ولادت او را در عام الفیل نوشته‌اند، اما مشخص نیست که عام الفیل به طور دقیق چه سالی بوده است؛ از آنجا که تاریخ‌نویسان، درگذشت پیامبر اسلام (ص) را در سال ۶۳۲م نوشته‌اند و او هنگام وفات ۶۳ ساله بوده، می‌توان تولد پیامبر را بین ۵۶۹ تا ۵۷۰م حدس زد. در مورد ماه تولد ایشان اکثر محدثان و تاریخ نویسان معتقدند که که تولد پیامبر، در ماه «ربیع الاول» بوده، ولى در روز تولد او اختلاف دارند. میان محدثان شیعه معروف است که آن حضرت، در هفدهم ماه ربیع الاول روز جمعه، پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود و در این سال حادثه اصحاب فیل اتفاق افتاد، و میان اهل تسنن نیز این مشهور است که ولادت آن حضرت، در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است؛ که این فاصله هفت روزه در در ایران به عنوان هفته وحدت نام‌گذاری شده است.

پیامبر اسلام (ص) در شهر مکه متولد شد و برخی منابع محل تولد را شعب ابی‌طالب در خانه محمد بن یوسف دانسته‌اند. بنابر رسمی که در مکه رایج بود، محمد (ص) را به زنی به نام حلیمه سپردند تا در فضای ساده و پاک بادیه پرورش یابد، که البته برخی معتقداند که این کار برای حفظ جان ایشان از ترور یهودیان بوده است.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

معجزات ولادت حضرت محمد (ص)

* ممنوع شدن شیاطین از رفتن به آسمان‌های هفتگانه و گرفتن خبر.

* سرنگون شدن همه بت ها.

* ترک برداشتن کنگره‌های طاق کسری و فروریختن چهارده کنگره آن.

* خشک شدن دریاچه ساوه که برای ایرانیان مقدس بود.

* سرنگون شدن تخت تمام سلاطین عالم و لال شدن آن‌ها در آن روز.

* باطل شدن سحر، ساحران و جادوی جادوگران و قطع شدن ارتباط کاهنان با همزادان شیطانی آنها.

دوران کودکی و نوجوانی

قرآن کریم بر یتیم بودن پیامبر اسلام (ص) تصریح دارد و منابع تاریخی نیز در این‌باره فراوان است. پدر پیامبر (ص)، عبدالله فرزند عبدالمطلب و مادرش آمنه دختر وهب و هر دو از قبیلة بزرگ قریش بودند؛ قبیله‌ای که بزرگان آن از نفوذ فراوانی در مکه برخوردار بودند و بیشتر به بازرگانی اشتغال داشتند. عبدالله، چند ماه پس از ازدواج با آمنه، سفری تجاری به شام رفت و هنگام بازگشت، در یثرب درگذشت. برخی سیره‌نویسان، درگذشت عبدالله را چند ماه پس از ولادت محمد (ص) نوشته‌اند. بنابر رسمی که در مکه رایج بود، محمد (ص) را به زنی به نام حلیمه سپردند تا در فضای ساده و پاک بادیه پرورش یابد. وقتی محمد شش سال و سه ماه (و به قولی چهار سال) داشت، مادرش او را برای دیدار با اقوام و خویشان، به یثرب برد و در بازگشت به مکه، آمنه در ابواء درگذشت و همان‌جا دفن شد. آمنه در وقت درگذشت، ۳۰ ساله بود. محمد (ص) از این پس در کنف حمایت جدش عبدالمطلب قرار گرفت، اما او نیز در ۸ سالگی وی درگذشت و سرپرستی محمد (ص) بر عهده عمویش ابوطالب گذارده شد.

پیامبر اسلام (ص) همراه با ابوطالب سفری تجاری به شام رفت و با بحیرای نصرانی، که از عالمان مسیحی زمان خود بود، دیدار کرد که او وعده نبوّت حضرت را به عمویشان داد و ایشان را از خطر یهود در مورد نبی مکرم اسلام (ص) مطلع کرد. در مورد شغل پیامبر (ص) گفته‌اند که او به شغل چوپانی که شغل اکثر انبیا بوده است، فعالیت داشته.

ایشان در دوران نوجوانی خود به دلیل امانت داری، به صفت امین مشهور شد و با پذیرفتن سرپرستی کاروان تجاری حضرت خدیجه (س) و نشان دادن لیاقت‌های خود در امر تجارت، باعث شد که سود خوبی به این کاروان حاصل گردد. یکی دیگر از توانمندی‌ها و نشانه‌های لیاقت ایشان، حل اختلاف به وجود آمده بین سران قریش بر سر نصب حجرالاسود، که نزدیک بود به جنگی خانگی منجر شود، بود.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

ازدواج پیامبراکرم (ص)

حضرت محمد (ص) در تجارت با شریفترین زن قریش، خدیجه کبری، دختر خویلد شرکت کرد و بعد از این مشارکت نظر خدیجه که خواستگارانی بسیار از اشراف داشت، به آن حضرت جلب شد و بعد از آنکه توسط یکی از بستگان تمایل خود را به اطلاع حضرت محمد (ص) رساند، آن حضرت در ۲۵ سالگی با خدیجه کبری ازدواج کرد.

درمورد چگونگی تمایل پیدا کردن حضرت خدیجه (س) به محمد مصطفی (س) اینگونه امده است: پیامبر (ص) همانند دیگران با سرمایه اندک خود به تجارت می‌پرداخت و در ضمن به امانت داری و پاک دامنی شهرت یافته بود. تخصص در امر تجارت و تعهد شخصیت والای محمد امین (ص)، خدیجه را وا داشت تا برای مدیریت گروه بازرگانی خود، از وی سود جوید که به همین خاطر از محمد امین دعوت به همکاری نمود. خدیجه که زنی تجارت پیشه و ثروتمند و شرافتمند بود، مردان را برای امور بازرگانی اجیر می‌کرد و حقی را به آن‌ها می‌داد. همچنان که گفتیم امانتداری و تخصص محمد امین را شنیده بود به سراغ او فرستاد و از او تقاضا کرد که همراه غلام او ”میسرة» برای تجارت از مکه رهسپار شام گردد، که پیامبر پیشنهاد خدیجه را پذیرفت و به شام رفت. مدیر کاروان خدیجه در این زمان بیست و پنج ساله بود. میسرة نیز در سفر کراماتی را از پیامبر دیده بود که در بازگشت همه وقایع را برای خدیجه بازگو کرد و خدیجه در ازدواج با رسول خدا رغبت نمود. در اینجا بود که علاقه مندی خود را به ازدواج با محمد امین اظهار نمود. پیامبر نیز با عموی خود نزد بزرگ خدیجه رفت و خدیجه را خواستگاری کرد.

تاریخ ازدواج، دو ماه و بیست و پنج روز پس از بازگشت از سفر شام بود. مهریه خدیجه، بیست شتر جوان و خطبه عقد را ابوطالب عموی پیامبر (ص) ایراد کرد. بعد از درگذشت خدیجه کبری، پیامبر با زنان دیگری که اکثراً بیوه بودند ازدواج کرد. پیامبر اکرم (ص) از حضرت خدیجه و نیز از سایر همسران خود صاحب فرزندانی شد، اما تنها یادگار پیامبر (ص) بعد از رحلتش حضرت فاطمه زهرا (س) بود.

فرزندان پیامبر اسلام (ص)

مادر تمام فرزندان پیامبر به جز ابراهیم، خدیجه بود. مادر ابراهیم، ماریه قبطیه بود. فرزندان رسول خدا (ص)، به جز حضرت فاطمه (س)، همگی در زمان حیات پیامبر درگذشتند و نسل پیامبر (ص) تنها از طریق فاطمه (س) ادامه یافت. محمد (ص) سه پسر و چهار دختر داشت:

قاسم، نخستین پسر که در کودکی در مکه درگذشت.

زینب، در ۸ق در مدینه درگذشت.

رقیه، در ۲ق در مدینه درگذشت.

ام کلثوم، در ۹ق در مدینه درگذشت.

فاطمه (س) در ۱۱ق، در مدینه شهید شد و نسل رسول خدا (ص) تنها از وی باقی ماند.

عبدالله، پس از بعثت در مکه زاده شد و همان جا درگذشت.

ابراهیم، در ۱۰ق در مدینه درگذشت.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

حل اختلاف بر سر نصب حجرالسود

خانه کعبه در دوره جاهلیت هم در نظر عرب محترم بود. سالی سیل به درون کعبه راه یافت و دیوار‌های خانه را شکست. قریش دیوار‌ها را بالا بردند و وقتی خواستند حجرالاسود را نصب کنند، بین سران قبیله‌ها اختلاف شد. رئیس هر قبیله می‌خواست این افتخار را نصیب خود کند. سرانجام کار بالا گرفت. بزرگان قبیله طشتی پر از خون آوردند و دست خود را در آن فرو بردند و این کار مانند سوگندی بود که به موجب آن باید بجنگند تا پیروز شوند. سرانجام پذیرفتند، نخستین کسی را که از در بنی‌شیبه داخل مسجد شود به داوری بپذیرند و هر چه او گفت: انجام دهند. نخستین کسی که داخل شد محمد (ص) بود. بزرگان قریش گفتند او امین است، داوری وی را می‌پذیریم. سپس داستان را به او گفتند. محمد (ص) گفت: «جامه‌ای بگسترانید». و، چون چنین کردند حجرالأسود را میان آن جامه گذاشت و گفت: رئیس هر قبیله یک گوشه از جامه را بردارد، چون جامه را برداشتند و بالا بردند، حجرالاسود را برداشت و بر جای آن نهاد و با این داوری، از خونریزی بزرگی جلوگیری کرد. این اتفاق، نشان‌دهنده موقعیت محمد (ص) در میان مردم مکه است.

بعثت

حضرت محمد (ص) قبل از رسالت نیز یکتا پرست بودند و معمولا غار حرا در مکه را برای عبادت و مناجات با خدا انتخاب می‌نمودند. گفته‌اند نخستین نشانه‌های بعثت پیامبر (ص) به هنگام ۴۰ سالگی او، رؤیا‌های صادقه بوده است، اما آنچه در سیره به عنوان آغاز بعثت شهرت یافته، شبی در ماه رجب است که فرشتة وحی در غار حرا بر پیامبر (ص) ظاهر شد و بر او نخستین آیات سورة علق را برخواند. بنابر روایات، پیامبر (ص) به شتاب به خانه بازگشت و خواست که او را هر چه زودتر بپوشانند. گویا برای مدتی در نزول وحی وقفه‌ای ایجاد شد و همین امر پیامبر (ص) را غمناک ساخته بود، ولی اندکی بعد فرشتة وحی باز آمد و آن حضرت را مامور هدایت قوم خود و اصلاح جامعه از فساد‌های دینی و اخلاقی و پاک گردانیدن خانة خدا از بتان، و دل‌های آدمیان از خدایان دروغین کرد.

محمد (ص) در این باره ماجرای نزول جبرئیل گفته است: «جبرئیل نزد من آمد و گفت: «بخوان»، گفتم: «خواندن نمی‌دانم». دگربار گفت: «بخوان». گفتم: «چه بخوانم؟» گفت: «اقْرَ‌أْ بِاسْمِ رَ‌بِّک الَّذِی خَلَقَ»، بخوان به نام پروردگارت که آفرید.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

مراحل ابلاغ رسالت

پیامبر اکرم در سه مرحله به ابلاغ رسالت پرداخت:

۱- دعوت سری که اولین مرحله دعوت ایشان بود.

۲- دعوت خویشان و نزدیکان که با نزول آیه انذار صورت گرفت و به یوم الدار معروف است؛ و در آن روز رسول خدا (ص)، حضرت علی (ع) را به جانشینی خود انتخاب کرد.

۳- دعوت علنی.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

نخستین مسلمانان

پیامبر (ص) با دریافت آیه‌های آغازین سوره علق که نخستین آیه‌های نازل شده بر اوست، و پس از مبعوث شدن به پیامبری، به داخل مکه بازگشت و به خانه رفت. در خانه، سه تن حاضر بودند: خدیجه، همسرش، علی بن ابیطالب (ع)، پسرعمویش، و زید بن حارثه. پیامبر (ص) دعوت به توحید را نخست از خانواده خود آغاز کرد و اولین کسی که از زنان به او ایمان آورد، همسرش خدیجه، و از مردان، پسرعمویش علی بن‌ابی‌طالب (ع) بود که تحت سرپرستی پیامبر بود. در منابع فرق گوناگون اسلامی، از برخی دیگر همچون ابوبکر و زید بن حارثه به عنوان نخستین گروندگان به اسلام نام برده شده است.

یاران پیامبر بعد از درگیری کوتاهی برای عبادت به خانه ارقم رفته و در آنجا پنهان شدند. درگیری اینگونه آغاز شد که روزی سعد بن ابی وقاص با چند نفر از اصحاب رسول خدا (ص) نماز می‌گذارد که چند نفر از مشرکین با آن‌ها به ستیز برخواستند و جنگ در میان آنان در گرفت سعد مردی از مشرکان را با استخوان فک شتری زخمی کرد و این نخستین خونی بود که در اسلام ریخته شد. پس از این واقعه رسول خدا و یارانش در خانه ارقم پنهان شدند تا اینکه دستور علنی شدن دعوت ابلاغ شد.

هر چند دعوت آغازین پیامبر (ص) بسیار محدود بود، ولی شمار مسلمانان رو به فزونی گذاشت و پس از چندی، اسلام‌آورندگان به اطراف مکه می‌رفتند و با پیامبر (ص) نماز می‌گزاردند.

دعوت علنی

بعد از سه سال تبلیغ پنهانی و جمع شدن گروهی اندک گرد پیامبر اسلام (ص)، دستور آسمانی انذار عشیره نازل شد. پیامبر (ص) در آغاز، مردم را به ترک پرستش بت‌ها و به پرستیدن خدای یگانه می‌خواند. در ابتدا نماز‌ها دو رکعتی بود. بعد‌ها بر غیرمسافران چهار رکعت و بر مسافران دو رکعت واجب شد. مسلمانان هنگام نماز و پرستش خدا، از مردم پنهان می‌شدند و در شکاف کوه‌ها و جا‌های دور از رفت و آمد نماز می‌گزاردند.

چنانکه مشهور است، وقتی سه سال از بعثت محمد (ص) گذشت، پروردگار او را مأمور کرد تا همه مردم را به خدای یگانه بخواند:

«وَأَنذِرْ عَشِیرَ‌تَک الْأَقْرَ‌بِینَ، وَاخْفِضْ جَنَاحَک لِمَنِ اتَّبَعَک مِنَ الْمُؤْمِنِینَ، فَإِنْ عَصَوْک فَقُلْ إِنِّی بَرِ‌یءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ»، و خویشان نزدیکت را هشدار ده، و برای آن مؤمنانی که تو را پیروی کرده‌اند، بال خود را فرو گستر، و اگر تو را نافرمانی کردند، بگو من از آنچه می‌کنید بیزارم.»

ابن اسحاق نوشته است که، چون این آیه‌ها نازل شد، پیامبر (ص)، علی (ع) را فرمود: «یا علی! خدا مرا فرموده است تا خویشاوندان نزدیک خود را به پرستش او بخوانم، گوسفندی بکش و مقداری نان و قدحی شیر فراهم کن». علی (ع) چنان کرد و در آن روز چهل تن یا نزدیک به چهل تن از فرزندان عبدالمطلب فراهم آمدند و همگی از آن خوردنی سیر شدند، اما همین که رسول خدا (ص) خواست سخنان خود را آغاز کند، ابولهب گفت: «او شما را سحر کرد»، که با این سخن، مجلس به هم خورد. رسول خدا (ص) روزی دیگر آنان را خواند و گفت: «ای فرزندان عبدالمطلب! گمان ندارم از عرب کسی بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام برای قوم خود آورده باشد. دنیا و آخرت را برای شما آورده‌ام». طبری می‌نویسد:، چون رسول خدا دعوت خود را به خویشاوندان رساند، گفت: «کدام یک از شما مرا در این کار یاری می‌کند تا برادر من، وصی من و خلیفه من در میان شما باشد؟» همه خاموش شدند و علی (ع) گفت: «ای رسول خدا! آن من هستم». پیغمبر فرمود: «این وصی من و خلیفه من در میان شماست، سخن او را بشنوید و از او فرمان برید». این روایت را دیگر مورخان و نویسندگان سیره هم آورده‌اند و از حدیث‌های مشهور است.

مخالفت کافران

دشمنان پیامبر (ص) در واقع کسانی بودند که با ابلاغ رسالت محمدی منافع شان به خطر افتاد. چه اینکه بزرگان قریش نه اعتقادی به بتان داشتند و نه به آن‌ها دل بسته بودندف بلکه تنها آن‌ها را وسیله‌هایی برای مصمل به اهداف خود می‌دانستند و حمله به بتان را موجب از بین رفتن ابهت بت‌ها دانسته که در نتیجه امیال و آرزو‌ها و منافعشان را در خطر می‌دیدند. بعد از دعوت علنی پیامبر، مشرکین مکه، بخصوص اشراف قریش به خاطر مخالفت این دین توحیدی با آیین شرک آمیز آنان و نکوهش خدایانشان به شدت به مقابله با پیامبر اکرم (ص) پرداختند. ترس از دست دادن سروری عرب و رقابت طوایف قریش با بنی هاشم نیز از دلائل دیگر این مخالفت بود که اشراف قریش را در مقابله خود با پیامبر، سر سخت‌تر می‌نمود.

مبارزات اشراف قریش با پیامبر اسلام را می‌توان در چهار بخش تقسیم بندی کرد: سازش و تطمیع، برخورد‌های روانی، آزار‌های جسمانی، برخورد‌های علمی.

سران قریش برای آنکه پیشرفت دین تازه را متوقف سازند به هر حیله‌ای متوسل می‌شدند. بدگویی از پیغمبر و آزار رساندن به او، شکنجه و آسیب پیروان او، نسبت دادن شاعری و دیوانگی و ساحری به وی و…، ولی هیچ یک از این اقدامات سودی نبخشید.

در یکی از اقدامات کفار، نضر بن حارث وعقبه از طرف قریش به مدینه رفتند و از دانایان یهود راهنمایی خواستند آن‌ها گفتند: «سه مسئله از وی بپرسید تا صدق و کذب وی معلوم گردد، از اصحاب کهف و ذوالقرنین و روح». آن‌ها به مکه بازگشتند و هر سه موضوع را از رسول خدا (ص) پرسیدند و پیامبر (ص) هر سه را جواب داد، اما در عین حال ایمان نیاوردند.

شکنجه و آزار قریش نسبت به پیامبر و مسلمانان شدت گرفت. پیروان پیامبر به زندان و حبس محکوم شدند. زدن و گرسنگی و شکنجه‌های دردناک یاران پیامبر را فرا گرفته بود. خانواده عمار بن یاسر عنسی مورد شکنجه قرار گرفت. سمیه مادر عمار به شدت شکنجه شد و در راه اسلام با نیزه ابوجهل به شهادت رسید.

برادر عمار یعنی عبدالله و پدرش یاسر در مکه زیر شکنجه قریش به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. بلال بن رباح حبشی را امیة بن خلف در گرمای شدید در بطحای مکه به پشت خواباند و سنگی بزرگ بر سینه اش نهاد تا به محمد (ص) کافر شود، ولی او همچنان در زیر شکنجه احد احد می‌گفت.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

هجرت مسلمانان به حبشه

با افزایش شمار مسلمانان، دشمنی و مخالفت قریش با محمد (ص) بیشتر شد. محمد (ص) در حمایت ابوطالب بود و قریشیان بر اساس پیمان قبیله‌ای نمی‌توانستند به او آسیب جانی برسانند. اما نسبت به پیروان او خصوصا کسانی که پشتیبانی نداشتند، از هیچ سخت‌گیری و آزاری دریغ نکردند. پیامبر، ناچار به این مسلمانان دستور داد به حبشه هجرت کنند و به آن‌ها گفت: «در آن سرزمین پادشاهی است که کسی از او ستم نمی‌بیند، به آنجا بروید و بمانید تا خداوند شما را از این مصیبت برهاند.» وقتی قریش از هجرت مسلمانان به حبشه آگاه شدند، عمرو بن عاص و عبدالله بن ابی ربیعه را نزد نجاشی پادشاه حبشه فرستادند تا آنان را بازگردانند. نجاشی پس از شنیدن سخنان نمایندگان قریش و پاسخ‌های مسلمانان، از سپردن آنان به نمایندگان قریش امتناع کرد و نمایندگان قریش به مکه بازگشتند.

هجرت به مدینه

در سال یازدهم بعثت یک گروه شش نفره از مردم یثرب به مکه آمدند و پس از شنیدن سخنان رسول خدا (ص) مسلمان شدند. آن حضرت اساس دعوت اسلام را برایشان عرضه کرد و آیاتی از قرآن تلاوت نمود. آن‌ها پیش از آن خبر ظهور پیامبری را از یهودیان شنیده بودند، وی را همان دانسته و دعوتش را پذیرفتند و اظهار امیدواری کردند که با پذیرفتن دعوت رسول خدا (ص) با یکدیگر متحد شوند.

با انتشار خبر اسلام در یثرب، علاوه بر کسانی که در مکه، اسلام را پذیرفته بودند، چندی دیگر از مردم یثرب نیز اسلام را پذیرا شدند. در موسم حج سال دوازدهم بعثت، تعداد دوازده نفر از اهالی یثرب، در عقبه با رسول خدا دیدار کردند. آن‌ها در این دیدار با رسول خدا (ص) بیعت کردند.

در موسم حج سال سیزدهم بعثت، تعداد هفتاد مرد و دو زن در عقبه با پیامبر (ص) بعیت کردند. در این جا بود که انصار از رسول خدا (ص) خواستند تا به همراه آن‌ها به یثرب بیاید. در این دیدار حضرت محمد (ص) به انصار گفت: «به این امر با شما بیعت می‌کنم که همان گونه که از زنان و فرزندان خود حفاظت می‌کنید، از من نیز حفاظت کنید».

پس از آن رسول خدا (ص) به مسلمانانى که در مکه تحت شکنجه و آزار بودند دستور مهاجرت به مدینه و پیوستن به مسلمانان آن سرزمین را داد. به دنبال این دستور مسلمانان مکه دسته دسته به‌سوى مدینه مهاجرت کردند و خود آن حضرت چشم به راه فرمان خداى تعالى در مکه ماند.

پس از آنکه مشرکان مکه، برای قتل رسول خدا (ص) نقشه کشیدند، جبرئیل خبر این توطئه را به ایشان داد. رسول خدا (ص) به حضرت علی (ع) گفت: تا به جای او بخوابد. پس از آن رسول خدا (ص) با عنایت خداوند از خانه خارج شده و به جنوب شهر مکه یعنی مسیری کاملاً برعکس مسیر یثرب رفت. هنگامی که صبح شد، و مشرکان برای اجرای نقشه خود آماده شدند، حضرت علی (ع) از جای خود برخاست و مشرکان فهمیدند که رسول خدا (ص) از دسترس آنان خارج شده است، به تکاپو افتاده و به دنبال ایشان گشتند، و توسط یک راهنما تا پای کوه ثور که رسول خدا (ص) به همراه ابوبکر در آنجا پنهان شده بودند، آمدند، و مشاهده تار‌های عنکبوبت بر در غار به داخل غار نرفتند.

سپس رسول خدا (ص) فاصله مکه تا مدینه را از راهی غیر معمول طی کردند و پس از پانزده روز وارد دهکده قبا در فاصله شش کیلومتری مدینه شدند. رسول خدا (ص) در قبا منتظر رسیدن یار و پسر عم خود حضرت علی (ع) شدند که بعد از هجرت رسول خدا (ص) به همراه کاروانی که شامل زنان و دختران پیامبر (ص) و بنی‌هاشم می‌شد، از جمله حضرت زهرا (س) و فاطمه بنت اسد و سایر کسانی که هنوز موفق به هجرت نشده بودند، به سمت مدینه در حرکت بود. امام علی (ع) در مکه وظیفه پس دادن امانت‌هایی که مردم مکه نزد پیامبر (ص) داشتند، را داشت و پس از انجام این کار راهی مدینه شد. پیامبر (ص) در این مدت که در قبا بودند، اقدام به ساختن مسجد قبا کردند و پس از رسیدن کاروان حضرت علی (عع)، به همراه ایشان راهی مدینه شدند.

فتح مکه

پیامبر (ص) در ماه رمضان سال ۸ هجرت با ۱۰،۰۰۰ نفر روانه مکه شد؛ و ترتیب حرکت را طوری داده بود که هیچ‌کس از سفر او مطلع نگردد. چون لشکر به مرّالظهران رسید، عباس، عموی پیامبر، شب هنگام از خیمه بیرون شد و خواست کسی از مردم مکه را ببیند و به وسیله او پیغام دهد که قریش پیش از آنکه هلاک شوند خود را به پیغمبر برسانند. در آن شب به ابوسفیان برخورد و او را پناه داد و نزد پیامبر (ص) آورد، که ابوسفیان مسلمان شد. روز دیگر پیامبر دستور داد عباس او را در جای مناسبی نگاه دارد تا لشکریان از پیش روی او بگذرند.

پیامبر گفت: «هر کس به خانه رود و در را به روی خود ببندد در امان است و هرکس به خانه ابوسفیان پناهنده شود در امان است، و هرکس به مسجد الحرام برود در امان است». لشکر انبوه با آرامی وارد مکه شد. ابن هشام از ابن اسحاق روایت می‌کند که سعد بن عباده رئیس تیره خزرج، چون به مکه درآمد گفت: «امروز روز کشتار است! امروز روز درهم شکسته شدن حرمت است». سعد به گمان خود می‌خواست از قریش یا از تیره عدنانی انتقام بگیرد، و داد یثرب و مردم آن را از قریش و مکه بستاند. برای اینکه این توهم در ذهن مسلمانان جای نگیرد و فتح اسلامی را به حساب کینه‌توزی قبیله نگذارند، پیامبر (ص)، علی (ع) را فرستاد و بدو گفت: «پرچم را از سعد بگیر که امروز روز رحمت است». بین مسلمانان و مردم مکه جز چند درگیری مختصر رخ نداد. پیغمبر (ص) به مسجد درآمد و همچنانکه سوار بود ۷ بار کعبه را طواف کرد و بر در کعبه ایستاد و گفت: «لا اله الا الله وحده لا شریک له صدق وعده و نصر عبده و هزم الاحزاب وحده»

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

آخرین حج پیامبر (ص) و ماجرای غدیرخم

شیخ کلینى روایت کرده که: حضرت رسول (ص) بعد از هجرت، ده سال در مدینه ماند و حج به جا نیاورد تا آن که در سال دهم خداوند عالمیان این آیه را فرستاد: «و اذّن فى النّاس بالحجّ یأتوک رجالا و على کلّ ضامر یأتین من کلّ فجّ عمیق، لیشهدوا منافع لهم»؛ و در میان مردم براى اداى حج بانگ برآور تا پیاده و سوار بر هر شتر لاغرى که از هر راه دورى مى آیند به سوى تو روى آورند.

وقتی حضرت رسول (ص) از اعمال حجة الوداع فارغ شد متوجه مدینه شد و حضرت امیرالمؤمنین (ع) و سایر مسلمانان در خدمت آن حضرت بودند و، چون به غدیر خم رسیدند. حق تعالى این آیه را فرستاد: «یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ»، اى پیغمبر بزرگوار! برسان به مردم آن چه فرستاده شده است بسوى تو از جانب پروردگار تو. در باب نص بر امامت على بن ابى طالب و خلیفه نمودن او در میان امت خود؛ پس فرمود: «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ»؛ پس اگر نکنى رسالت خدا را نرسانده‌ای و خدا تو را نگاه مى دارد از شر مردم.

رسول اکرم (ص) در آنجا خطبه معروف غدیرخم را قرائت فرمودند: و حضرت علی (ع) را به جانشینی خود معرفی کردند. سپس همه بر گرد رسول خدا (ص) و امیرالمؤمنین (ع) جمع شدند و با آن حضرت مصافحه کردند و بیعت نمودند.

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

وفات

در اوایل سال ۱۱ق، پیامبر (ص) بیمار شد. چون بیماری وی سخت شد، به منبر رفت و مسلمانان را به مهربانی با یکدیگر سفارش نمود و فرمود: «اگر کسی را حقی بر گردن من است بستاند، یا حلال کند و اگر کسی را آزرده‌ام اینک برای تلافی آماده‌ام»

مطابق نقل صحیح بخاری از مهمترین کتاب‌های اهل سنت، در آخرین روز‌های حیات رسول خدا، در حالی که جمعی از صحابه به عیادت ایشان رفته بودند فرمود: «قلم و کاغذی بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که به برکت آن، هرگز گمراه نشوید». بعضی از حاضران گفتند: «بیماری بر پیامبر (ص) غلبه کرده (و هذیان می‌گوید) و ما قرآن را داریم و آن برای ما کافی است». در میان حاضران غوغا و اختلاف افتاد؛ بعضی می‌گفتند: «بیاورید تا حضرت بنویسد و بعضی غیر از آن را می‌گفتند»، رسول خدا (ص) فرمود: «برخیزید و از نزد من بروید». در صحیح مسلم که آن نیز از مهمترین کتاب‌های اهل سنت است، فردی که با سخن پیامبر (ص) مخالفت کرد عمر بن خطاب معرفی شده است. در همان کتاب و همچنین صحیح بخاری آمده است که ابن عباس پیوسته بر این ماجرا افسوس می‌خورد و آن را مصیبتی بزرگ می‌شمرد.

«در بسیاری از منابع، دلیل بیماری پیامبر اکرم (ص) مسمومیت توسط زن یهودی گفته شده که می‌توان گفت: ایشان شهید شده‌اند و نه رحلت!»

بررسی ابعاد شخصیتی خاتم الانبیأ (ص) / رحلت یا شهادت پیامبر اکرم (ص)؟!

اخلاق پیامبر (ص)

عالی‌ترین و بارزترین خصوصیت پیامبر (ص) بعد اخلاقی ایشان بوده است. قرآن در این باره می‌گوید که «تو بر اخلاقی بزرگ و گرانمایه تکیه داری».

در وصف رفتار و صفات پیامبر (ص) گفته‌اند که اغلب خاموش بود و جز در حد نیاز سخن نمی‌گفت. هرگز تمام دهان را نمی‌گشود، بیشتر تبسم داشت و هیچ‌گاه به صدای بلند نمی‌خندید، چون به کسی می‌خواست روی کند، با تمام تن خویش برمی‌گشت. به پاکیزگی و خوشبویی بسیار علاقه‌مند بود، چندان‌که، چون از جایی گذر می‌کرد، رهگذران پس از او، از اثر بوی خوش، حضورش را درمی‌یافتند. در کمال سادگی می‌زیست، بر زمین می‌نشست و بر زمین خوراک می‌خورد و هرگز تکبر نداشت. هیچ‌گاه تا حد سیری غذا نمی‌خورد و در بسیاری موارد، به‌ویژه آنگاه که تازه به مدینه درآمده بود، گرسنگی را پذیرا بود. با این‌همه، چون راهبان نمی‌زیست و خود می‌فرمود که از نعمت‌های دنیا به حد، بهره گرفته، هم روزه داشته و هم عبادت کرده است.

رفتار او با مسلمانان و حتی با متدینان به دیگر ادیان، روشی مبتنی بر شفقت و بزرگواری و گذشت و مهربانی بود. سیرت و زندگی او چنان مطبوعِ دلِ مسلمانان بود که تا جزئی‌ترین گوشه‌های آن را سینه‌به‌سینه نقل می‌کردند و آن را امروز هم سرمشق زندگی و دین خود قرار می‌دهند.

امیرمؤمنان در توصیف سیمای پیامبر (ص) می‌فرماید: «هر کس بدون آشنایی قبلی او را می‌دید هیبتش او را فرامی‌گرفت. هر کس با او معاشرت می‌کرد و با او آشنا می‌شد دوستدار او می‌گردید. پیامبر نگاهش را میان یارانش تقسیم می‌کرد و به هر کس به‌اندازه مساوی نظر می‌افکند. هرگز رسول خدا با کسی دست نداد که دستش را از دست او بردارد جز آنکه آن طرف ابتدا دستش را بکشد.»